تبليغاتX
چرک نویسی در زمهریر

چرک نویسی در زمهریر

من و نوشتن

هر روز که بیدار می شوم به چشمان تو نگاه می کنم که با مهربانی به من چشم دوخته‌ای! لطف بزرگیست می‌دانم در این روزها که دارم از خواب زمستانی بیدار می‌شوم و خودم را برای بهاری آماده می‌کنم این چشمهای مهربان، دستهای گرم و دل بزرگت پشتوانه من خواهد بود! تابستان در راه است این را حس می‌کنی، درختان باغ تو هم میوه می‌دهد و من به میهمانی باغت میایم و از درختان زردآلو و گیلاس و هلو بار می‌چینیم. سرزمین دور قصه‌ها چه نزدیک است.


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:30 توسط الهام اسرافیلی| |

یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده
اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن
حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم
حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم
حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم
حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم


نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 16:1 توسط الهام اسرافیلی| |

بلاخره بعد مدت‌ها کنکاش، تلاش و شکست، فهمیدم گیر کار من توی زندگیم کجاست! فکر نمی‌کنید همین فهمیدن جای بسی تبریک داشته باشد؟ یکی از دوستانم می‌کفت خیلی‌ها تا آخر عمر نمی‌فهمند گیر کارشان کجاست یا هیچ وقت نمی‌توانند یک آرزوی شفاف داشته باشند که خودشان را در ان مرحله تصور کنند و راهی برای رسیدن به تصویر خویش از آینده بیابند می‌گفت نیمی از مشکلات هر کسی با رسیدن به این مرحله حل می شود! حالا من می‌دانم جریان چیست، یک تصویر واضح و روشن هم دارم اگر این پارازیت‌های گاه و بی‌گاه بگذارند! دیش ماهواره رویای من چند ال‌ام‌اب دارد که هر سری پارازیت‌ها سعی می‌کنند یکی را از کار بیندازند یا چه بسا همه را با هم بزنند و من دارم می‌جنگم که نصویر شفاف بماند! کاش همه‌ی ما بدانیم برای فردا چه می‌خواهیم آن وقت تصویر زندگی ما، شهر ما، سرزمین ما دگرگونی رو به صعود می‌گیرد برای من این شوالیه دلیر که می‌خواهد به سرزمین رویاهایش برسد دعا کنید!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 17:30 توسط الهام اسرافیلی| |

وقتی شروع کردم به کتاب خواندن، اولین رمانی که دستم گرفتم جزیزه سرگردانی بود. این کتاب را به 20 نفر دیگر هم امانت دادم و این حلقه را تداوم بخشیدم. حالا سیمین مرده و من مانده‌ام چه بنویسم. اشتباه نکنید از عمق اندوه نیست، نوشتن این روزها رونق چندانی ندارد و در این بازار مکاره بسته شدن هر روزه انتشاراتی‌ها و ساکت شدن و شکستن قلم‌ها این خبر فقط اندوه را بیشتر می‌کند، اما نوشتن از سیمین کار خیلی سختیست او اولین زن ایرانی است که داستان به چاپ رسانده است، این اتفاق بزرگی بود اولین‌ها همیشه رنج فراوانی را به دوش می‌کشند سیمین همیشه برای من همچون بتی باقی خواهد ماند.


نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 12:35 توسط الهام اسرافیلی| |

"سرتا به ویرونم

مجنون‌تر از مجنونم

پریشونم، پریشونم تو کردی

دیدی چقد آسونه آتش زدن بر خونه

پشیمونم، پشیمونم تو کردی..."

این آهنگ رو با صدای هوشمند عقیلی خیلی دوست دارم


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 16:14 توسط الهام اسرافیلی| |