|
می ترسم،
تن پری کوچک دریا آیا دوباره نصیب دستهای بی قرارت می شود وآب درحجم سیال روحت گرد او می رقصد بغض تو دیرهنگامی است که سکوت انگشتان من را شکسته واژه ها ترسیده و رمیده مثل بره های گیر افتاد در طوفان می لرزند. دست هایم، دستهایم دیر هنگامی است که می لرزند مثل بره ها و واژه ها زلزله را متوقف کنید من در همین ایستگاه پیاده می شوم در گوشه ای خواهم نشت رو ی چمدانی پر از عطر تو می رسی و مرا با خود می بری زلزله را همین جا نگه دارید ما عمریست که ویران شده ایم 5 آبان 88 الهام
وقتی ستاره ها نمی خندند من چرا باید بخیدم وقتی تو ساکتی تا ریزه ریزه اشک هایت مثل یک دریا مرا ببلعد راستی من چرا شنا نمی کنم دلم می خواد _حتی اگر جنینی هستم سقط شده_ داخل همین اشکها زنده به گور شوم باور کن عصر یخ بندان دیر زمانی است که تمام شده من طعم بارانهای اسیدی را خوب می شناسم این روزها نیسان نمی باری گهواره را تکان بده من هنوز زنده ام
چهار بار مطلب نوشتم برا پست جدید! از همون دلنوشت ها که روزگاری خیلی دوست داشتم اما بعد به خاطر پارهای از ملاحظات همه رو حذف کردم یعنی نه اینکه یه جایی ذخیره شون کنم کلا نابودشون کردم! چقدر عوض شدم خدایا خودم هم باورم نمیشه منی که هزارتا شعار از شجاعت میدادم حالا حتی دلنوشت های خودم رو هم نمیتونم رو وبلاگم بذارم. چی من رو اینجوری کرده؟ چی این قدر ترسوندتم که میخوام همه چی رو قایم کنم حتی احساسات معمولی خودم رو که هر آدمی باید داشته باشه! یعنی انقد باید محتاط بود محافظکار بود اصلا ما این حرفها رو از کی قایم میکنیم. پ.ن: واقعا توان نوشتن رو از دست دادم پ.ن: یه رمان میخوام یه رمان که دوباره اشتهای رمان خوندم رو تحریک کنه پ.ن: اگه رمانی رو میشناسین که در مورد مفهوم جامعه درش بحث شده بهم معرفیش کنین!
دوروغ نگو من آنجا نبودم تو من را نیاوردی اینجا که سرزمینهای بی میله زیادند تو پشت میله بودی همیشه با آن لباس سفید و تنهایم میگذاشتی توی اتاقهای در بسته و خفه، که همهاش سفید بود تو خودت خواستی خفهام کنی برای همین دستهایم را توی بالهای لباس به دورم پیچیدی که خفه شوم من خفه شدم و ماندم تا تو در آب موج بزنی ببین چطور صورتت بزرگ میشود کج می شود راست میشود تکه تکه می شود حالا تو زیر همین آب برای همیشه میمانی نه زیر خروارها خاک!
خیلی وقت است دلم می خواد برای گفتن حرفی داشته باشم! نه اینکه چیزی نیست که بگویم اما ترجیح می دهم با یک داستان به روز بودنم را به همه اطلاع بدهم٬ اجازه بدهید تا آن روز را به زودی با داستانی در خدمتتان باشم!
|
About![]()
من می خواهم حرف بزنم اگر واژههای یخزده بگذارند Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 Links
اتاقی از آن خود
عباس معروفی |