چرک نویسی در زمهریر
من و نوشتن
هر روز که بیدار می شوم به چشمان تو نگاه می کنم که با مهربانی به من چشم دوختهای! لطف بزرگیست میدانم در این روزها که دارم از خواب زمستانی بیدار میشوم و خودم را برای بهاری آماده میکنم این چشمهای مهربان، دستهای گرم و دل بزرگت پشتوانه من خواهد بود! تابستان در راه است این را حس میکنی، درختان باغ تو هم میوه میدهد و من به میهمانی باغت میایم و از درختان زردآلو و گیلاس و هلو بار میچینیم. سرزمین دور قصهها چه نزدیک است. وقتی شروع کردم به کتاب خواندن، اولین رمانی که دستم گرفتم جزیزه سرگردانی بود. این کتاب را به 20 نفر دیگر هم امانت دادم و این حلقه را تداوم بخشیدم. حالا سیمین مرده و من ماندهام چه بنویسم. اشتباه نکنید از عمق اندوه نیست، نوشتن این روزها رونق چندانی ندارد و در این بازار مکاره بسته شدن هر روزه انتشاراتیها و ساکت شدن و شکستن قلمها این خبر فقط اندوه را بیشتر میکند، اما نوشتن از سیمین کار خیلی سختیست او اولین زن ایرانی است که داستان به چاپ رسانده است، این اتفاق بزرگی بود اولینها همیشه رنج فراوانی را به دوش میکشند سیمین همیشه برای من همچون بتی باقی خواهد ماند. "سرتا به ویرونم مجنونتر از مجنونم پریشونم، پریشونم تو کردی دیدی چقد آسونه آتش زدن بر خونه پشیمونم، پشیمونم تو کردی..." این آهنگ رو با صدای هوشمند عقیلی خیلی دوست دارم
اولین حسرت: کاش جراتاش رو داشتم اون جوری زندگی میکردم که میخواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن
حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمیکردم
حسرت سوم: کاش شجاعتاش رو داشتم که احساساتام رو به صدای بلند بگم
حسرت چهارم: کاش رابطههام رو با دوستام حفظ میکردم
حسرت پنجم: کاش شادتر میبودم



