|
خدا به او کمک کند سال پیش همین روزها بود همین روزها که گرفتار غم عجیبی بودم آنقدر عجیب که هیچ کس از پس کمک به من بر نمی آمد، دوستانم در دفتر روزنامه نگران اوضاع و احوال بودند، روزها کار می کردم و عصر که می شد پناه می بردم به غروب حیاط خلوت دفتر، آن زمان بود که یکی راه می افتاد کنارم که تنها نباشم و در این جمع هیچ فرقی بین خبرنگاران تحریریه و اعضای شورای سردبیری نبود همه می خواستند از غار تنهایی درم بیاورند اما تمام این کمک ها افاقه نداشت همین شد که برای حل مشکل به ظاهر لاین حل من یکی جوانمردی کرد و شماره تلفن یک مشاور آشنا را داد که در بسیاری از گزارش ها طرف مشاوره ما بود! آقا چه دردسرتان بدهم آنقدر اوضاع من به نظر دوستان بحرانی می امد که وقت فوری برایم گرفته شد و آقای دکتر گفتند عصرها درکلینیک روانپزشکی بیمارستان حضور دارد و می توانم برای ملاقات به آنجا بروم اما باید ساعت 2 بعد از ظهر برای گرفتن وقت به بیمارستان بروم خلاصه که با یکی رفتیم وقت گرفتیم و دوست دیگری ساعت 5 عصر آمد و همراهم شد، جلسه اول گذشت و آقای مشاور توصیه هایی کردند و داروهایی ضمیمه شد تا اوضاع بهتر شود! جلسه دوم را تنها رفتم نشستم داخل دالان بلندی که اسم اتاق انتظار را یدک می کشید نمی دانم چرا دفعه قبل فضا را ندیده بودم آخر در اولین جلسه آنقدر اضطراب احاطه ام کرده بود که جای برای نگاه و خیال نمی ماند حالا می توانستم فضا را این طور تصویر کنم که چند صندلی چیده شده بود کنار دیوار و روی هر صندلی که می نشستی صورتت کمتر از دو متر با دیوار رو برو فاصله نداشت توی سالنک انتظار پنجره ای نبود که از آن بتوانی پاییز سیال در حیاط بزرگ بیمارستان را ببینی سالن به نسبت تاریک بود و نور محروم می ماند که صورت آدم های اسیر شده در میان این دو دیوار بتابد! یادم هست آن روز اولین نفری بودم که وارد سالن شدم یک صندلی را درست وسط دیگر صندلی ها انتخاب کردم و نشستم کمی این طرف و آن طرف را پاییدم و کتابچه کوچک قانون مطبوعات را که تازه خریده بودم از داخل کیف در آوردم که بخوانم سردبیر گفته بود همه ما باید به تمام موارد قانون مطبوعات اشراف داشته باشیم در کار ما حاشیه امنیتی در کار نیست و برای همین این کتابچه بیشتر مواقع همراهم بود آنقدر در ماده واحده های عجیب وغریب آن غرق شده بودم که حواسم نبود دو مرد با یک صندلی فاصله از من نشسته اند یکی جوان بود با جسه ای ریز ، لاغرو موهایی ژولیده. کفش های کتانی وصله داری به پا داشت آن یکی مسن تر بود چاق و سبزه رو با کت مندرس و کیسه نایلونی سبز و سفیدی که یک دفترچه بیمه و چند برگ دیگر لای آن بود، از صحبت ها بر می آمد که پدر وپسرهستند دومین میهمانهای دالان دراز انتظار! پس از این دو، زن و مرد دیگری آمدند و زن نشست بغل دست من سنش از 50 بیشتر به نظر می رسید اما خودش می گفت سختی کارها ی روستا مزرعه و آغول آنقدر شکسته اش کرده، حرف که می زد گوشه چارقد را می کشید گوشه چانه اش و با دست می زد روی دست های من جمع همین گونه اضافه می شد اما از آقای دکتر خبری نبود آدم هایی که می آمدند ظاهری شبیه به هم داشتند و به نظر می رسید من وصله ناجور جمع مانع باز شدن نطق آنها هستم ساعت از17 گذشته بود که طاقتم از خواندن قانون مطبوعات و سنگینی نگاه ها طاق شد راه افتادم داخل راهروی ورودی تا با همراه دکتر تماس بگیرم آخر آن سالن انتظار آخر دنیا به نظر می رسید آنتن همراه هم آنجا صفر بود! حرف ها با دکتر که تمام شد آقا فرموندند تا نیم ساعت آنجا هستند و من برگشتم میان هم قطاران نا آشنا در میان صندلی هلی به خط شده، وصله ناجور که از جمع رفته بود نطق انها هم باز شده و حالا گل صحبت میانشان شکفته بود مرد جوان بیقرار نشسته بود روی زمین و برای خودش زیر لب زمزمه می کرد! مرد چاق همان پدر اول قصه، داستان مجنون شدن فرزند را در ملقمه ای از خاطرات دور و نزدیک می گفت که چه طور یک بار با خوردن میخ خودکشی کرده یک بار دوا خورده و.... :فکر کردیم برایش زن بگیریم سر به راه می شود دختر همسایه را عقد کردیم حالا دخترک شکمش بر آمده رفته نشسته خانه پدرش که بچه را هم می دهد فقط طلاقش را بدهیم! زن گفت: برادر هوا سرش افتاده ببریدش پیش یک دعانویس خوب شفا می گیرد و می شد از حرف های مرد و حالت جوان و نام داروها فهمید که آنچه قرار است به قفل خرافه گشایش یابد شیزوفرنی است! «اه دکتر نیامد الان ماشین ده می رود و جا می مانی!» این را مردی گفت که بعد از رفتن من با زن و دخترش به جمع اضافه شده بود با صورتی آفتاب سوخته و تکیده و زنی که دایم با خودش حرف می زد و دختر جوانی با گونه های سرخ و پوستی صاف و کشیده! دختربه زن مسن می گفت مادر ش نای راه رفتن ندارد دایم دلش شور می زند بابا کارگر نانوایی است، تهران کار می کند و حالا چند روزی است که اسیر مریضی مادر مانده است ده و اعصابش بهم ریخته فکر نان و آب و خرج دوا و دکتر کلافشان کرده مانده اند با این مادر درمانده چه کنند! همه درد هاشان را به هم می گفتند حالا که دکتر نبود گوش های بقیه که شنوای درد ها بود و آنها حواسشان به وصله ناجور نبود که زن مسن مرا دید و با دست اشاره کرد بنشینم کنارش! دو دل ماندم حوصله نداشتم برای شنیدن هیچ درد دلی و حالا باید می رفتم پیش رییس گفتمان این جمع! با تعارف خشکی گفتم ایستاده راحتم و ادای همین جملات کافی بود تا همه سر را به سوی من بر گردانند با اجبار نگاه ها پینه بخورم به جمع! نشستم بغل دست زن مسن و او همه را رها کرد به حال خود تا دردش را به من بگوید، اول قصه همه را برایم تکرار کرد و با آه و ناله گفت: که خدا به این بد بخت ها کمک کند، نوبت که به خودش رسید، گفت: دختر جان نمی دانم چه مرگیم شده به هر جای بدنم که دست می زنم از سر دلم خبر می دهد ببین؛ دستش را آرام کوبید روی زانو و آرقی پشت سر آن زد دستش را به دست دیگرش زد و همین طور ادامه داد چشم هایم از تعجب گشاد شده بود که پدر جوان بیقرار به بغل دستی آهسته گفت: روزگار را می بینی خدا می داند این دختر جوان چه دردی دارد که آمده اینجا ما که بچه مان زیاد مشکل ندارد این طور گرفتاریم خدا به داد مادر و پدر این بچه برسد! + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 13:43 توسط الهام اسرافیلی |
|
| ||||||