|
تنها افرا این بار یاری کرد٬ عکس پست قبلی را ببینید و نظر بدهید: این هم شعر برای عکست! این هم داستان خودم برای عکس پست قبلی: ردپا همیشه می نشست روبرویم وزل می زد توی چشم هایم که خیره بود می گفت روزی بلاخره برای دور این دریچه قاب عکس می سازم که وقتی از درون چشم هایت به تصویر دریچه خیره می شوم آن را در قاب عکس ببینم! آخر چه می خواهی از جان آن تکه زمین بیرون از دریچه؟ حواست به من هست! اما چشم های من انگار.... اختیار نداشتم برشان گردانم و زل بزنم توی چشم های احمد! دیر به دیر می آمد و همه روزهایی که از هم دور بودیم نگاهم از همین دریچه خیره می ماند تا از میان آن عبور کند و این پله های لعنتی را که مانع رسیدن من به تکه زمین جلوی دریچه بود بالا بیاد و باز به هوای غافلگیر کردنم بپرد توی اتاق که من آمدم! چقدر خوشم می آمد وقتی از ترسیدن من به خنده می افتاد خیلی وقت بود ادعای آدم های ترسیده را به خوبی در می آوردم و شرط می بندم که تا روز آخر هم نفهمید که دارم ادا در می آورم! ذاتن بچه بود هرقدر هم که قدش از من بلند تر میشد از همان سال های کودکیمان هیچ چیز را جدی نمی گرفت حتی آن روز که روی تخت بیمارستان میان ماندن و مردن دست وپا می زدم فقط می خندید و شوخی می کرد! حتی وقتی این ویلچر را برایم آورد می خندید و دورش گل زده بود صدای بوق در می آورد و می گفت برید کنار عروس می برم این طوری نشان می داد که در کنار من است. هفته ای یک بار هم از همین پله های لعنتی همین که... بالا می آمد و به عروسش سر می زد! قرار بود عروسش شوم بچه که بودیم توی خاله خاله بازی قرار گذاشتیم و او به قول و قرارش وفا نکرد تقصیر من که نبود داشتم از در دانشگاه بیرون می آمد که صدای ترمزوکشیده شدن لاستیک روی آسفالت آمد و دنیا تیره شد، آرزوی دیدن احمد رفت داخل این دریچه! آخرین بار که آمد اینجا برایم یک دوربین خریده بود گفتم بیرون که نمی روم از چه عکس بگیرم خندید و گفت از همین دریچه که شب ها هم زل بزنی به آن !از همیشه بیشتر خندید و سر به سرم گذاشت عصر وقتی می رفت از دریچه به بیرون نگاهی انداخت عجب برف آب داری باریده ! صدای پایین رفتن از پله ها در گوشم طنین انداخت رفت، پایین دوربین را برداشتم و خودم را رساندم دم دریچه باید مثل همیشه بر می گشت و دست تکان می داد من در آن لحظه اولین عکس را از او می گرفتم تا زل بزنم به چهره احمد اما برنگشت سرش پایین بود ،رفت و رفت جای پایش میان جا پی پرستارها ماند! 5 هفته گذشت و احمد دیگه از این پله های لعنتی بالا نیامد گریه کردم خودم را به در و دیوار زدم تا پرستار ها قبول کردند دریچه را با اجر ببندندو عکس را بزرگ کنند، حالا دوسالی می شود که به جا پای احمد توی عکس زل می زنم تقصیر او که نبود از در آسایش گاه که بیرون می رفت صدای ترمز و کشیده شدن لاستیک روی آسفالت امد و احمد........... + نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 17:41 توسط الهام اسرافیلی |
می شود از این تصویر هم یک داستان کوتاه نوشت؟ + نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 16:11 توسط الهام اسرافیلی |
این هم نتیجه ی بازی تشکر تشکر تشکر.................... واقعا متشکرم ازدوستانی که من رو در مورد نوشتن داستانک برای شعر عمران عزیز یاری کردند! اولین داستان متعلق به استاد عزیز محمد علی خامه پرست است: آدممعمولی دومی از نوشته های دوست خوبم آراز آران است ، اگر می بینید نوشته ها را دستکاری نکرده ام باور کنید از تنبلی نیست، فقط حفظ امانت داری : دوده ی دوست داشتنی هم افتخار داده: مردمک چشمهیش میچرخید , با نور قرمزی که از سر و کول دیوار های بازار بالا و پایین میرفت . آخری خودمم، با شرمندگی 88 کلمه نشد بیشتره ببخشید: بوی غدقن در را باز کرد، خانه بوی عجیبی می داد. فکر کرد مثل همه روزهایی که دیر می آمد او یک گوشه خانه مخفیانه سیگار می کشیده، غدغن کرده بود بدون او خانه را ترک کند ، گفته بود به تو اعتماد دارم اما به آنهایی که خارج خانه ............. هفته ها بود که دیگر اعتراض هم نمی کرد فقط می خواند می نوشت .......... بو به همراه نوری ضعیف از آشپزخانه می آمد خودش را آماده کرد تا تشری بزند.... او را دید، سرش روی میز بود انگاری خوابش برده با سیگاری نیم سوخته لای انگشتانش، رفت نزدیک تر، از نمناکی کف آشپزخانه چندشش شد....... صورتش را موهای روشنش پوشانده بود و لبهایش روی خبر خودکشی دختری در صفحه حوادث باز مانده بود........... پایش خیس شد، چشم گرداند کف آشپزخانه سرخ بود و از دست آویزانی هنوز خون می چکید............. + نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 17:26 توسط الهام اسرافیلی |
|
| ||||||