تبليغاتX
چرک نویسی در زمهریر

چرک نویسی در زمهریر

                                                      

تنها افرا این بار یاری کرد٬ عکس پست قبلی را ببینید و نظر بدهید:

 

این هم شعر برای عکست!

شب چراغی روشن،
پای من تنها نیست!
فکر خیسی امشب
می چکد در پایم.
جنگلی در پیش است...
برف هم می بارد!
راه رفتن سخت است
جای پایت باقیست
کلبه ای آن دورهاست
آتشی افروخته
هیمه هایی سوخته
تو در آن خوابیدی
جای پایت پیداست
جای پایت پیداست...

  

این هم داستان خودم برای عکس پست قبلی:

 

 

ردپا

 

 

همیشه می نشست روبرویم وزل می زد توی چشم هایم که خیره بود می گفت  روزی بلاخره برای دور این دریچه قاب عکس می سازم که وقتی از درون چشم هایت به تصویر دریچه خیره می شوم آن را در قاب عکس ببینم! آخر چه می خواهی از جان آن تکه زمین بیرون از  دریچه؟ حواست به من هست!

   اما چشم های من انگار.... اختیار نداشتم برشان گردانم و زل بزنم توی چشم های احمد!

   دیر به دیر می آمد و همه روزهایی که از هم دور بودیم نگاهم از همین دریچه خیره می ماند تا از میان آن عبور کند و این پله های لعنتی را که مانع رسیدن من به تکه زمین جلوی دریچه بود بالا بیاد و باز به هوای غافلگیر کردنم بپرد توی اتاق که من آمدم!

   چقدر خوشم می آمد وقتی از ترسیدن من به خنده می افتاد خیلی وقت بود ادعای آدم های ترسیده را به خوبی در می آوردم و شرط می بندم که تا روز آخر هم نفهمید که دارم ادا در می آورم! ذاتن بچه بود هرقدر هم که قدش از من بلند تر میشد از همان سال های کودکیمان هیچ چیز را جدی نمی گرفت حتی آن روز که روی تخت بیمارستان میان ماندن و مردن دست وپا می زدم فقط می خندید و شوخی می کرد!

   حتی وقتی این ویلچر را برایم آورد می خندید و دورش گل زده بود صدای بوق در می آورد و می گفت برید کنار عروس می برم این طوری نشان می داد که در کنار من است. هفته ای یک بار هم از همین پله های لعنتی همین که... بالا می آمد و به عروسش سر می زد!

   قرار بود عروسش شوم بچه که بودیم توی خاله خاله بازی قرار گذاشتیم و او به قول و قرارش وفا نکرد تقصیر من که نبود داشتم از در دانشگاه بیرون می آمد که صدای ترمزوکشیده شدن لاستیک روی آسفالت آمد و دنیا تیره شد، آرزوی دیدن احمد رفت داخل این دریچه!

   آخرین بار که آمد اینجا برایم یک دوربین خریده بود گفتم بیرون که نمی روم از چه عکس بگیرم خندید و گفت از همین دریچه که شب ها هم زل بزنی به آن !از همیشه بیشتر خندید و سر به سرم گذاشت عصر وقتی می رفت از دریچه به بیرون نگاهی انداخت عجب برف آب داری باریده !

   صدای پایین رفتن از پله ها در گوشم طنین انداخت رفت، پایین دوربین را برداشتم و خودم را رساندم دم دریچه باید مثل همیشه بر می گشت و دست تکان می داد من در آن لحظه اولین عکس را از او می گرفتم تا زل بزنم به چهره احمد اما برنگشت سرش پایین بود ،رفت و رفت جای پایش میان جا پی پرستارها ماند!

5 هفته گذشت و احمد دیگه از این پله های لعنتی بالا نیامد گریه کردم خودم را به در و دیوار زدم تا پرستار ها قبول کردند دریچه را با اجر ببندندو عکس را بزرگ کنند، حالا دوسالی می شود که به جا پای احمد توی عکس زل می زنم تقصیر او که نبود از در آسایش گاه که بیرون می رفت صدای ترمز و کشیده شدن لاستیک روی آسفالت امد و احمد...........

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 17:41 توسط الهام اسرافیلی |


ردپا

می شود از این تصویر هم یک داستان کوتاه نوشت؟

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 16:11 توسط الهام اسرافیلی |


این هم نتیجه ی بازی

 

 

 

تشکر تشکر تشکر.................... واقعا متشکرم ازدوستانی که من رو در مورد نوشتن داستانک برای شعر عمران عزیز یاری کردند!

اولین داستان متعلق به استاد عزیز محمد علی خامه پرست است:

 

آدممعمولی
روزنامه را که ورق زد، چهره‌های مشهور عالم سیاست جایش را به لبخندهای هنرپیشگان داد. صفحه ورزشی هم پر از آدم‌های مشهوربود.
-:خودنماهای مزخرف!فک کردن کی‌اند!
درازکشیده بودوپاهایش رادرهواتکان تکان می‌داد.
چشمش در صفحه حوادث به چهره‌هایی افتاد که نواری سیاه رنگ، چشم‌هایشان را مخفی کرده بود.
صفحه حوادث را با دقت تا کرد و گذاشت زیر سرش. لوله‌ی تفنگ را روی شقیقه‌اش گذاشت و پلک‌هایش را به هم فشارداد.
-: نه! من آدم معمولی نیستم...!

 

 

دومی از نوشته های دوست خوبم آراز آران است ، اگر می بینید نوشته ها را دستکاری نکرده ام باور کنید از تنبلی نیست، فقط حفظ امانت داری :

 

vagheh vaghei
saresh yek ho gor gereft o farsta nakard hata telo telo bekhore va yekdafe kobideh shode bod be zamin .dar ja tammom karde bod va rannade taxi dstasho roi frmon gere kad o saresh ozash ro dastash .kar az ka gozashtebod yadesh omad bekhater einke be cheragh germez nakhore gazesho gerefte bod .hala on mordebod o .... . 

 

 

دوده ی دوست داشتنی هم افتخار داده:

 

مردمک چشمهیش میچرخید , با نور قرمزی که از سر و کول دیوار های بازار بالا و پایین میرفت .
سرش بر روی صفحه حوادث روزنامه ای بود که از صبح آن وسط داشت به خود میپیچید . اورکت زهوار درفته اش هنوز هم گرمش می کرد اما ناگهان کوره ای از آتش به تنش ریخت .
چشمها خیره ماند به رقص نور قرمز ، صدای زمین خوردن چند پوتین به زمین شنیده میشد و دست مرد سفت و محکم تنها اسکناسی باقی را در خود میفشرد. رد سرخ اسکناسهای زیر طاق بازار صدای پوتین ها را نزدیکتر می کرد .

 

 این هم نوشته آمنه فرخی دوست خیلی خیلی خیلی مهربان:

 

صفحه حوادث

صفحه حوادث و نيازمندي‌هاي روزنامه را برداشت. بقيه روزنامه را پرت كرد كنار جوي، نزديك زباله‌ها. نيازمندي‌ها‌ را يك به يك، نزديك به هم روي زمين كنار تير چراغ‌برق، چيد تا مستطيلي به قامت او شكل گرفت. كفش‌ها را كند و تخت به تخت گذاشت زير سرش. زانو روي زانوانداخت و مشغول خواندن شد. "مرد 58 ساله زن صيغه‌اي اش را كشت"، " خواستگارسمج دختر مورد علاقه‌اش را ربود". به سرعت از اين تيترها گذشت. حتي نگاهي به شرح مطلب نيانداخت. ستون باريك كنار صفحه توجه‌اش را جلب كرد. "مردي با سرنگ آلوده 15 ميليون تومان اخاذي كرد". كفش‌ها را پوشيد و راهي بيمارستاني شد كه سه كوچه بالاتر بود. از زباله‌هاي بيمارستان 3 سرنگ شكسته برداشت. مسير رفته را برگشت، كفش‌ها را كند. سرنگ‌ها را با صفحه حوادث پيچيد. چپاند درون يكي از كفش‌ها. كفش‌ها را تخت به تخت هم گذاشت زير سرش.چشم‌ها را بست و شرح خبر را مرور كرد.

 

ماه طلای عزیز هم همراهیم کرده:

 

صداي جيرجيرك خواب از چشم همه گرفته بود همه اهل خانه به دنبال صدا بودند يكي زير فرش را مي گشت ، يكي گلدان ها را جابجا مي كرد . خلاصه همه در تكاپو بودند . هر چه بيشتر مي گشتند كمتر نتيجه مي داد هر كس براي كشتن جيرجيرك نقشه مي كشيد
از سر صداي بقيه كودك خردسال خانه هم بيدار شد . در همين لحظه يكي از اهل خانه فرياد زد پيداش كردم . همه به آنطرف يورش بردند اما صحنه اي كه ديدند همه را ميخكوب كرد جيرجيرك كنار جيرجيرك ديگري كه مرده بود بي توجه به اهل خانه فرياد مي كرد . صداي جيرجيرك با صداي كودك خردسال در هم آميخته بود ....

 

 

آخری خودمم، با شرمندگی 88 کلمه نشد بیشتره ببخشید:

 

 

بوی غدقن

 

 

     در را باز کرد، خانه بوی عجیبی می داد. فکر کرد مثل همه روزهایی که دیر می آمد او یک گوشه خانه مخفیانه سیگار می کشیده، غدغن کرده بود بدون او خانه را ترک کند ، گفته بود به تو اعتماد دارم اما به آنهایی که خارج خانه .............

   هفته ها بود که دیگر اعتراض هم نمی کرد فقط می خواند می نوشت ..........

   بو به همراه نوری ضعیف از آشپزخانه می آمد خودش را آماده کرد تا تشری بزند....

   او را دید، سرش روی میز بود انگاری خوابش برده با سیگاری نیم سوخته لای انگشتانش، رفت نزدیک تر، از نمناکی کف آشپزخانه چندشش شد.......

    صورتش را موهای روشنش پوشانده بود و لبهایش روی خبر خودکشی دختری در صفحه حوادث باز مانده بود...........

     پایش خیس شد، چشم گرداند کف آشپزخانه سرخ بود و از دست آویزانی هنوز خون می چکید.............

 

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 17:26 توسط الهام اسرافیلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

حساب اینجا را از تمام دنیای من جدا کنید
اینجا من فقط دل به یاری شما خوش کرده ام سیب تجربه زیر دندانم است

الهام اسرافیلی


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

کافه داستان
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386



پیوندها

اتاقی از آن خود
سکوت یخی
نوشته های مرد
مداد سیاه
دوده
افرا
پنجمین فصل تمام سالها
ماه طلا
دفتر صد برگ
پاتوق ادبی
شعر نو
اول شخص مفرد
خود نویس
تیله باز
تراوشات یک ذهن بیمار
قلم(داستان های من)
KARMA
کاپیتان بلک
اینجا داستان


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS