تبليغاتX
چرک نویسی در زمهریر

چرک نویسی در زمهریر

 

خيلي وقت است كه صداي زنگ قوالت نپيچيده در تو در توي بازار به حسرت نشسته، زندگي همين است ديگر، مي‌دانم نمي‌شود از روزگار شكايت كرد، از روزگار كه نه، از آدمهاي آن! چه كسي مي‌گويد ماشينهاي رنگا‌رنگ جلوي حركت تو را در ”سبزه‌ميدان“ و ”اميركبير“ گرفته‌اند يعني لابه‌لاي اين خيابانهاي تو سري خورده براي چرخيدن و رقصيدن تو جا نبود به اندازه آواز شادت در ميان بوقها و صداي ترمزها فضايي نمانده بود. مي‌دانم كه مانده بود، اما تو رفتي و هيچ كس در اين سالها نپرسيد كجايي، نارناركه! مرد شاد قرمز پوش!
نه مرثيه نيست در رثاي كسي كه رفته ناله نمي‌كنم، آخر نديده بودم، هيچ نارناركه‌اي را به خاطر ندارم نسل من هيچ كدامشان به خاطر نمي‌آورند، اما يكي بود كه قصه بودن مرد الوان پوش را روايت كند، از مادر پرسيدم، مادربزرگ، پدر و تمام آنهايي كه عمري را در كوچه‌هاي قديمي اين شهر سپري كرده‌اند و ريختن ديوارهاي كاهگلي را ديده‌اند و بالا رفتن ديوارهاي آجرنما كه به مرمر سفيد ملبس شدند. مي‌گفتند توي كوچه‌اي پشت مسجد حسينيه يكي بود مرد، سرخيابان زينبيه هم خانه يكي بود كه حالا از آن خيابان گذشت، كسي نمانده!
دنبال نارناركه بايد تمام خيابانهاي قديمي را گشت، كوچه پس كوچه‌هاي پشت مسجد دميريه را، خانه به خانه مسجد‌يري بالا و پايين را؛ آخر خاطراتش هنوز در ذهن مادرها و پدرهاي پير داخل خانه‌هاي اين محلها هويداست. هنوز هم يادشان مي‌آيد كاسه پرآجيل و نان پنجره‌اي را مي‌گرفتند جلوي دركه بگيرد، آواز بخواند و به جان اهالي خانه دعا كند، كه دخترك 14 ساله عروس شود و سپيده‌بخت و پسر نوجوان با موهاي تازه رسته‌اي پشت لبش كاسب آبروداري از آب درآيد و بشود نان‌آور خانه نوعروسش!
گوش كنيد صدايش هنوز از زاويه‌هاي بازار قديمي به گوش مي‌رسد با قوال كوچك هر كاسب كاري را به زبان صناعتش مدح مي‌كند. لودگي مي‌كند، نكته‌اي به طنز مي‌گويد، مژده مي‌دهد. مردم خسته از زمستان براي پيك خوش خبر، هديه‌اي، تحفه‌اي از بضاعت خويش نثار مي‌كنند.
چند دخترك تمام روز را پشت در مي‌ماندند تا بيايد و دعا كند كه به دعاي او بخت‌شان باز شود و به دلدار برسند، خدا مي‌داند، چقدر روزها زود گذشت و حالا دختركان پشت درهاي بسته خانه نيستند اما خيلي‌هاشان آرزو دارند اين بخت تا به ابد بسته بماند كه سايه سنگين جدايي را روزي تجربه نكنند.
كاش يكي‌شان بود و اين بار آوازي براي شغل من مي‌خواند، براي زندگيم چقدر به لحظه‌‌اي دلخوشي محتاجم و نيازمند، كه يكي در برابرم بگويد زمستان رفت بهار در راه است، بدان كه بهار زندگي براي تو هم شكوفه خواهد داد و به سياهي زمستان دلت اعتنا نكن، اما نيست، كه براي من و او و تمام آدمها شعر آمدن بهار بخواند، راستي صبح كه مي‌آمدم دم آجيل‌‏فروشيهاي سبزه ميدان صف بسته بودند، آيا كسي كاسه‌اي براي او كنار خواهد گذاشت؟

پی نوشت:این گزارش در آخرین شماره روزنامه مردم نو در سال ۱۳۸۵ به چاپ رسید ٬ خدا را شکر بهار برای ما هم شکفه داده است!

نکته:نارنارکه حاجی فیروز ما زنجانی هاست

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 15:19 توسط الهام اسرافیلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

حساب اینجا را از تمام دنیای من جدا کنید
اینجا من فقط دل به یاری شما خوش کرده ام سیب تجربه زیر دندانم است

الهام اسرافیلی


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

کافه داستان
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386



پیوندها

اتاقی از آن خود
سکوت یخی
نوشته های مرد
مداد سیاه
دوده
افرا
پنجمین فصل تمام سالها
ماه طلا
دفتر صد برگ
پاتوق ادبی
شعر نو
اول شخص مفرد
خود نویس
تیله باز
تراوشات یک ذهن بیمار
قلم(داستان های من)
KARMA
کاپیتان بلک
اینجا داستان


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS