|
بد شده ام دهنم را کج می کنم مثل یک بچه لجوج مشتم گره شده تا به دیوار کوفته شود یا توی سرم خودم دست هایم گاهی حلقه می شوند دور حلقومم هنوز نفس کشیدن را اجازه هست؟! اما طناب خاطره ها که گره می خورد دست ها، همان دست ها در باز کردن آن از دور گردنم ناتوان می شوند من بد شده ام این طناب خاطره ها مثل ردیفی از دیرک های اعدامی در یک خط صف شده اند و تنها محکوم را من را هر یک یک بار به دار می کنند چقدر زشت شده ام با پاهای آویزان ورم کرده و کبود وطنابی سفت دور گردنم من بد شده ام + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 14:29 توسط الهام اسرافیلی |
داری به چی فک می کنی؟به همون درخت سیب وسط باغچه؟ تو هم متوجه شدی نه؟ از اول بهار تا حالا دریغ از یه جونه! فکر کنم سرمای زمستون پارسال سوزوندتش، تو سرمای پیار سال چنارا سوختن و امسال انگار نوبت این بود! یادته یه روز از خونه گذاشتیم رفتیم تا بابا همه چوبها رو از حیاط جمع نکرد بر نگشتیم! اون موقع این سیب جون نداشت سالها بود که پیچک امین الدوله که عشق همه مون بود خودشو چسبونده بود به درخت بیچاره چنان پیچیده بود که وقتی گل می داد تا نوک درخت زیر خیال بوی امین الدوله ناپدید می شود سالها بود که نمی دیدم گل نمی ده اما وقتی یه گربه از لای پیچک شب پرید رو سر الهه، دستور قطع پیچک رو مامان داد و سیب پارسال بعد جدا شدن اون عاشق سمج تحمیلی از دست و پاش انقد شکوفه داد که تا ته پاییز سبد سبد سیب بردیم برا درو همسایه حالا.....نگاش کن سوخته سرمای زمستون پارسال سوزوندتش! + نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 15:0 توسط الهام اسرافیلی |
|
| ||||||