این گزارش را برای روزنامه ی مردم نو از مراسم تشیع پیکر سرباز فداکاری نوشتم که در عملیات دستگیری سارقان مسلح یک طلا فروشی در زنجان به شهادت رسید!
بوی خاک تازه وگل٬بر سر مزار فرزند سرزمین
الهام اسرافیلی
بوی باران میآید از هوایی که ابری است و بوی خاک تازه از پارک کوچک سبزهمیدان، انگاری بهار همین نزدیکیهاست مگر چند روز مانده به نوروز؟ اگر تقویم را نگاه کنی و چهارخانههای مانده تا پایان سال را بشمری 31پله جا داری تا 365 روز تمام شود.
درست 31 روز مانده به آغاز بهار، ساعت 10 و 15 دقیقه صبح 29بهمنماه، قایق چوبی مستطیل شکل که با پارچههای سرخ و سفید و سبز تزیین شده روی دریایی که دستهای مردم ساختهاند، از سبزهمیدان به سمت مزار شهدای پایین سفریآغاز میکند تا در مسیر این جریان یافتن، قطرههای زیادی به این دریای اندوهگین بپیوندند.
پیکر شهید ستوان سوم رضا نجفی فرزند این سرزمین که در درگیری با سارق مسلح طلا فروشی خیابان درمانگاه به شهادت رسید، توی آن قایق چوبی جا داشت، شاید طی چند سال گذشته این اولین باری است که نماز کسی در برابر مسجد «سید» خوانده میشود و مردمی که تمام روز را در مرکزیترین نقطه تجاری شهر به داد و ستد و کسب و کار میپردازند، حال کرکرههای مغازهها را تا نیمه پایین کشیده و به نماز ایستادهاند امنیت کالای گرانبهای تجارت آنها، این روز با خون جوانی خریداری شد که در این تابوت چوبی خفته و فرزند خردسالش برای همیشه آغوش گرم پدرش را فقط در خاطرهها به یاد میآورد که پدر این روز، قهرمان شهر، کشته به راه ملت است.
وقتی نام او را از بلندگوی مینیبوس که جماعت را همراهی میکند، بلند خوانده میشود، صدای شیون از زنان مشایعت کننده برمیخیزد اما مردانی که در ابتدای صف به همراه پدر شهید جنازه را همراهی میکنند، خودشان نوحه میخوانند و شعارهای حماسی سرمیدهند، چهره دوستان او که لباس نظامی در بردارند میان جمع پیداست، تمامی کرکرهها سرفرود آوردهاند، مردم در دو سوی خیابان برای بدرقه گردآمدهاند. لحظهلحظه با گذشتن از سر هر کوی و برزن بر تعداد جمعیت افزوده میشود و شاید این تابوت نمادین تمام آنهایی است که صادقانه برای مردم کار میکنند و جان میبازند، حالا این قدردانی نثار تمام آنهاست.
جمعیت که به مزار نزدیک میشوند، سربازان نیروی انتظامی دست به دست هم میدهند و زنجیری تشکیل میدهند و این بار دریا در رودی میریزد که به گوری ختم میشود. تمام فضای خالی بین مزار شهدا پر از جمعیت میشود و کسی نمیداند جلوتر چه خبر است. حلقه اول را مردان تشکیل دادهاند و دیدن مراسم تدفین ممکن نیست. پس از دفن پیکر شهید، مارش نظامی حزنآلودی از سوی دسته موزیک نیروی انتظامی نواخته میشود اما این نوا خیلی زود در میان فریادهای مردمی که میخواهند قهرمانشان را به نوحه خودشان بدرقه کنند خاموش میشود. صف عزاداران برای تشکر از تشییعکنندگان تشکیل میشود و فرماندهان انتظامی استان در کنار پدر شهید جا میگیرند، مردم آرام آرام میروند.
حالا میشود به گور نزدیک شد، هنوز چیزی نمیبینیم زنهای چادر به سر دور مزار را گرفتهاند، اما بوی خاک تازه میآید و گلهایی که عطر خوشی دارند. روی خاک قهوهای تیره پر است از گلهای پرپر، مگر چند روز تا بهار مانده است؟
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 11:11 توسط الهام اسرافیلی
|