گیجم، گنگم! این یه داستان نیس هیچی نیس اصلان تاثیر خواب ناآروم دیشبه و اون همه کابوس وحشت ناکی که دیدم! حتی از داستانام هم مالیخولیایی تر بود یه گربه ی کثیف و زشت با یه چش شیشه ای و چش دیگه ای که از حدقه زده بود بیرون پشتش رو قوز داده بود و برام فیف فیف می کرد و خورناس می کشید یه چیزی به شلوارم چنگ زده بود نمی دیدمش اما تیزی یه ناخن به پام می خورد  هی سعی می کردم پامو آزاد کنم اما همون گربه ها جیغ می زد مثل زجه بود! حالم بد شد وقتی دیدم ناخن یه بچه گربه که گلوش پارست و جیگرش بیرونه! با وحشت از پام جداش کردم اما اون چش شیشه ای چنان بهم نگاه می کرد که انگار من زیر پام اون بچه گربه رو به اون روز انداختم اما به خدا من نبودم اون گربه کوچولوی لت و پار هی می خواس بلن شه اما یه تیکه از بدنش جدا می شد...!

حق بدین که الان حالم خوب نباشه از صب هی چش شیشه ای بهم زل زده و داره با اون چش پلاستیکی زرد برام پشت قوز می کنه!

ماهی ها درد رو می فهمن

برا خودم نگران ام، یه نیشگون از ساق دستم گرفتم واقعا دردم اومد به ساعدم نگا کردم موهای روش کمی سر زده این نشونه ی خوبی نیس از نامرتب بودن دردم نمی گیره! صفحه "عصر ایران" جلوم بازه یه خبر توش نوشتن "ماهی ها هم احساس درد می کنند" چه فرقی به حال ما می کنه؟ حتما می خوام زجرشون بدیم دیگه! نگاهم می افته به تنگ خالی ماهیای عید، توش یه کم شن رنگی ریختم و اون نرگسای پلاستیکی رو انداختم روشون، صحنه ی بدی نیس اما اگه توش ماهی بود بهتر بود! ولی نه کی حوصله غذا دادن به ماهی ها رو داره!

آخه چرا اینطوری شد! مگه من چی گفتم؟ نمی فهمم! موهامو می خوارونم زیر ناخونام خونی می شه این هم نشون خوبی نیس، اصلا گور پدر هر چی نشونه!اولین بار که دیدمش، آخ اگه این خبر رو اون روزخوونده بودم حتما فک می کردم یه ماهی باد کنکیه! آخه مگه من چی گفتم که اون ماهی باریک نرم یه دفعه باد کرد و انقد تلخ شد، شنیدم تو چین زنده زنده سرخشون می کنن، که فرصت نکنن تلخ و سمی شن! احساس سرخ شدن زنده زنده تو ماهی تابه؟! نه ول کن دلشو ندارم نمی تونستم زنده زنده سرخش کنم اما اون موقع شاید می تونستم بخورمش! احساس می کنم می خوام بالا بیارم من نمی خواستم بخورمش! یعنی یه ماهی معمولی انقد از یه حرف راست گوش تلخ می شه همون بهتر که زنده زنده سرخشون می کنن حقشونه حالا احساس درد هم دارن که دارن مگه ما نداریم که زنده زنده ......!

آخه چرا انقد دوسش دارم بهش دیشب دروغ گفتم، گفتم از چشم افتادی و دوستت ندارم دیگه! حالا که خوب فک می کنم دروغ نگفتم برا خودم نمی خوامش، بهش گفتم حالا می تونی راحت باشی! چرا خودم و تو آکواریوم اون می خوام؟ اونم گف پس حالا که این طوره راحت می تونم باهات حرف بزنم و شروع کرد به گفتن حرفای معمولی که اون روز رو چی کار کرده، کجا رفته، چی گفته!  نمی فهمم از کار خودمون سر در نمی آرم بچه ی زرنگی نیس اما این کاراش! خودش گف ترسوندیم، حسمو خراب کردی، می ترسم نابودت کنم! ترسو بود من نترسوندمش! راستشو گفتم، گفتم اگه یه روزی ولم کنه دردم میگیره، خب دردم می گرفت دیگه دلیل نمی خواست مگه وقتی پرسیدم چرا دوسم داره نگف دوس داشتن دلیلی نمی خواد، فک کنم اون داشت زنده زنده سرخم می کرد من که باد کنکی نیستم! اما اون روز،حتما اون خبر رو نخونده بود و فک نمی کرد ماهی های سفید و قرمز اکواریوم ها هم دردشون می گیره!

شیشه تمیز

سرش محکم صدا داد انگار چیزی در جمجمه اش پیچید و رشته های عصبیش از هم گسست این یک تجربه تازه بود خوردن سر به شیشه پنجره قبلا فکر می کرد تنها فاصله بین او و آسمان همین در اهنی قفس طلایش است اما از امروز باید شیشه شفاف و تمیز خانه یک خانوم خانه دار را هم به ان اضافه می کرد!