من نمی‌خوام برم مدرسه

قبل از اینها خواب زیاد می‌دیدم، خواب که نه دائم کارم دیدن انواع کابوس‌های با حال از تمامی حیوانات اهلی و وحشی بود. خواب‌هایم ملغمه‌ای بود از ترس و مبارزه! اما شکر خدا این حوالی دیگر کابوس نمی‌بینم چون اصلا خوابم نمی‌برد یا طوری خرگوشی می‌خوابم که از صدای پای عابری توی کوچه از خواب می‌پرم! این یک جورش را تا به حال تجربه نکرده بودیم که قسمتمان شد. تازه نکته‌ی جالبش اینجاس که حتی نمی‌توانم یک جمله از کتاب‌هایی را که دوست دارم بخوانم! نه اینکه خواندنم نیایدها، اضطرابی شدید امانم را می‌برد.

من که بچه مدرسه‌ای نیستم اما از شما چه پنهان بعد عمری ترس مدرسه هنوز با من است انگار، من اصلا دوست ندارم به روزهای مدرسه برگردم!

پ.ن: بیایید از روزهای خوش پاییز حتی با بازکردن یک پنجره لذت ببریم

پ.ن 1: تازه‌شم تا حالا همه‌ی اتفاقات ناجور زندگی من تو پاییز رخ داده اما باز عاشقشم

شک می کنیم، پس هستیم

دکارت اعتقاد داره شک مقدمه یقینه! اما این بار من از خودم می پرسم یقین مقدمه چیه؟بعد این یقینقراره چه اتفاقی بیفته؟

فکر کردم و نتیجه گرفتم که یقین مقدمه ی فروپاشیه!وقتی به اعتقادت یقین پیدا کنی و از شک رها بشی, انگاری که نوزایی هم با اون شک می میره! اعتقاداتی که راکد بمونن باطلاق می شن و شک نکنین که این با خود آدم رو می بلعند حالا من واسه خودم یه جمله جدید دارم: "من شک می کنم، پس هستم!" البته این جمله هیچ ربطی به فلسفه وجودی دکارت نداره ها فردا نگین نگفتی!

پ.ن: یقین ما به رحمت خدا رفت

پ.ن 1: چن وقته به یقیناتون سر نزدین؟

سنگسار

برای اولین بار صحنه سنگسار را در فیلم بادبادک‌باز دیدم، منزجر شدم، دیالوگ بازیگران فیلم نشان می‌داد که این زن و مرد به جرم رابطه نامشروع با هم، سنگسار می‌شوند. دلخراش بود نه منزجر کننده واژه بهتری است. در تحلیل‌های خودم از وضعیت افغانستان هزار دلیل آوردم که کارشان به چنین جایی رسیده است اما بعد از آن صحنه، بارها و بارها دیدن عکس‌ها و تصاویر صحنه‌های سنگسار که بیشتر مربوط به زنان بود برایم تکرار شد. مدتی بعد گزارش مفصلی خواندم از محکومین به سنگسار در ایران و نظرات کارشناسان داخلی و خارجی!

یادم هست در گفتگو با یکی از محکومین زن، او گفته بود مرا دار بزنند، تیر باران کنند، راضی هستم اما این خیلی وحشتناک است که کسی با سنگ تو را بزند تا بمیری.حالا هم ماجرای سنگسار بانویی ایرانی نقل محافل حقوق بشر شده است و آخرین خبرها حاکی است که حتی پاپ ژان پل دوم هم برای نجات این زن وارد کار زار شده. چند روز پیش هم تحلیلی شنیدم که برایم بسیار جالب بود، تحلیل‌گر که روزنامه‌نگار کهنه‌کاری است می‌گفت همانگونه که سال گذشته "ندا آقا سلطان" تبدیل به نماد مبارزه و آزادی در ایران شد این روزها در خارج از ایران خانم آشتیانی نیز نماد عشق ممنوعه در ایران شده است او به گزارش‌های متعدد به ویژه گزارش گاردین اشاره کرد و عکسی را نشان داد که خانم آشتیانی را کنار بچه‌های یک پیش دبستانی نشان می‌داد.

یادم هست بچه که بودم، خیلی کوچک، جنگ بود و در همان زمان سنگساری در زنجان اتفاق افتاد یکی از شاهدان عینی این مطالب را برای مادر و پدرم تعریف می‌کرد و آنها گوشهای کودکانه مرا از یاد برده بودند که تیز شده بود؛ زن موقع سنگسار خودش را از خاک بیرون می‌کشد دوباره دفنش می‌کنند ولی بار دوم دیگر نمی تواند و می‌میرد این شاهد همان‌جا از حال رفته بود و حرفهایش مدت‌ها شب‌ هنگام مرا از خواب می‌پراند...

و دوباره یادم هست استادی سر یکی از درس‌های دانشگاه می‌گفت معدل فرهنگ بشری برعکس تمام گفته‌ها، بالاتر از گذشته است حالا دیگر آدم‌ها را به اسب نمی‌بندند که چهار شقه شوند، یا سرشان را در سوراج دیواری فرو نمی‌کنند که اسبی پاهایشان را بکشد و سرشان کنده شود... 

پ.ن: تصور کن اگر قرار بود همین مجازات به صورت مساوی برای مردانی نیز که به همسرانشان خیانت کرده‌اند اجرا می‌شد...


گیر کرده‌ام

امروز با عزم راسخ امدم که پستی بنویسم جانانه، کلی سوژه داشتم که پشت سر هم ردیف کرده بودم: اولی تفهیم اتهام محاربه بود به شیوا نظر آهاری، چند کلمه که نوشتم واماندم از نوشتن چرا که یاد سوژه بعدی افتادم، لایحه حمایت (فشار) برخانواده و ازدواج مجدد و هزار حرف و حدیث دیگر در این رابطه، سومی سریال‌های تلویزیونی ماه مبارک رمضان بود که ترجیح می‌دادم خانواده‌مان دست جمعی سریال سفر دیگر ببینیم و....

راستش را بخواهید آخرش، توان نوشتنم را از دست دادم چرا که ندانستم باید بر این مصائب گریه کنم یا بخندم اصلا گیر کرده‌ام.

صمد، جاودانه‌ی زندگی من


داستان‌های تو! جاودانه‌های کودکانه‌ای است که ذهن بزرگسالی‌هایم را نیز در خود جای داده است!

سالروز جاودانگی صمد بهرنگی گرامی

داغی که تازه‌تر می شود

نمی‌دانم چرا هر چه می‌گذرد این داغ سرد نمی‌شود که نه، حتی خرده التیامی هم نمی‌یابد که به خودمان دل‌داری بدهیم. با خودم فکر می‌کنم چرا این سوال را از آقای استاندار نپرسیدم که آقا! از این به بعد وقتی میهمان تازه واردی داشتیم که گذرش به زنجان افتاد و ما خواستیم داشته‌های شهرمان را از امروز، نشانش دهیم نه کار گذشتگان را تنها که توانستند رختشوی‌خانه‌ی زیبایی بسازند و این بازار عریض و طویل را، چه چیز را نشانش بدهیم که همه افتخار ما این دانشگاه بدون دیوار نخبه‌پرور بود و رئیس دانشگاه‌اش که می‌توانستیم زیر سایه نامش بادی به غب‌غب بیندازیم و از زنجان و زنجانی حرف بزنیم! راستی ما توی این شهر از دستاوردهای افتخار آمیز امروزی چه داریم که نشان کسی بدهیم؟
پ.ن: اگه چیزی پیدا کردین به منم آدرسشو بدین برم ببینم!

نامه پروفسور ثبوتی

ایمیل پروفسور ثبوتی به دانشجویان:

دانشجویان عزیزدیشب تا ساعت 3 بعد از نیمه شب ایمیل های شما را میخواندم. از همه تان به خاطر تبریک های زاد روز من و نگرانی هایی که نسبت بهاحتمال رکود در روند علمی و پژوهشی دانشگاه دارید صمیمانه سپاسگزارم. بایداذعان کنم یک نکته در نوشته هایتان تا اندازه ای پریشانم کرد و آن تکرار کلمه"تاسف" بود. مگر بار ها در جمع و غیر جمع٬ خوش بینی مرا نسبت به آینده ندیده اید کهمعتقدم امروزمان بهتر از دیروزمان است و دلیلی ندارد فردایمان بدتر ازامروزمان باشد. من که سنی پشت سر گذاشته ام و چنین می اندیشم چه دلیلی داردشما که زندگی را با تمام شکوه اش در پیش رو دارید بنشینید و به هر چیز کوچکیکه اتفاق می افتد٬و چه بسا خیر هم هست٬ تاسف بخورید. آنچه که اتفاق افتاده بی اهمیت است. یک مقاممسئول٬ مسئول زیردستش را عوض کرده و کس دیگری به جایش گذاشته است. دنیا عوض نشده است. من تنهااتاق کارم را عوض خواهم کرد و چه بسا فارغ از دغدغه های مدیریتی فرصت یاددادن و یاد گرفتن بیشتری هم خواهم داشت. الحمدلله که معارفه رئیس جدیددانشگاه انجام گرفته و انشاالله مبارک است. به همه شما توصیه می کنم اعتبارهر دانشگاه در پویائی و اعتبار هر دانشجوئی در دانشجوئی اش است. مواظب باشیداین امتیاز را از دست ندهید. کوتاه فکران و کج اندیشان در همه جا هستند و میتوانند سنگ پیش پا باشند ولی نه آن اندازه که بتوانند همه را و همه چیز راجلو بگیرند. از روز یکشنبه دوباره در زنجان خواهم بود.

پ.ن: دیروز عصر به خانه آیت اله سید محمد حسینی رفتیم تا او به عنوان امام جماعت مسجد جامع و یکی از مورد وثوق ترین شخصیت های مذهبی شهر، وکنش خود را در برابر این جریان اعلام کند.

آقای استاندار توجه بفرمایید

نکته‌هایی برای یادآوری:

خبر سخنرانی شما را در یکی از سایت‌ها خبری خواندم، مردی با صلابت به دشمنان نظام و ممکت و دانشجونماها توپیده بود که حکم، حکم وزیر است و باید اجرا شود؛ همین غیرت و حمیت شما چند سوال برایم ایجاد کرد که به عنوان یک شهروند زنجانی خود را مستحق پاسخ آن می‌دانم:

1. آقای استاندار! یادم هست ماه گذشته مدیر یکی از نهادهای دولتی صبح به عنوان رئیس سازمان برای بازدید پروژه‌ها عازم شد و شب هنگام موقع برگشت از بازدید خبر برکناری ناگهانی او را دادند و فردا رئیس جدید پشت میز مدیریت نشست، در این زمان شما اعتراضی از مردم زنجان شنیدید که بگویند او را برکنار نکنید؟

2. آقای استاندار! هم جا شما را به این عنوان خطاب می‌کنند و کمتر زنجانی در هنگام صحبت نام شما را به زبان می‌آورد حتم دارم که می‌دانید این چه مسئولیت خطیری است، شما مردم زنجان را به عنوان خدمت‌گذارشان دوست دارید؟آیا درست است که شما از روی پیکر فرزندان این سرزمین رد شدید تا ...؟

3. چرا مردم زنجان به برکناری مردی چون پروفسور ثبوتی که شخصیت علمی‌ است، چنین معترضاند، برادر؟

پ.ن: من فقط سوالهایم را مطرح می‌کنم

اندر حکایت عزل پدر اختر فیزیک ایران

خبر صبح روز شنبه روی سایت‌ها قرار گرفت، آنقدر بارور نکردنی بود که اکثر شنوندگان دست به دامن نزدیکان رویداد شدند تا بدانند حقیقت دارد یا نه، اما به زودی تایید شد که پروفسور یوسف ثبوتی، پدر اختر فیزیک ایران از سمت خود به عنوان ریئس دانشگاه تحصیلات تکمیلی زنجان عزل شده است.

مردی که خشت‌خشت این دانشگاه را بنا کرد حالا باید می‌رفت تا معاون آموزشی دانشگاه آزاد ارومیه بیاید و جای او را بگیرد، اعلام شد تودیع و معارفه در میان بهت و حیرت همگان روز بعد برگزار خواهد شد و این هیچ‌انگاری مردم و دانشجویان، همه را خشمگین کرد چنانکه مردم زنجان به همراه دانشجویان در تنها دانشگاه بدون دیوار ایران تحصن کردند تا از برپایی این مراسم جلوگیری کنند و که دیده‌ها و شنیده‌ها حاکی از آن است پس از یک روز تحصن آقایان به هر نحوی خود رابه تالار مجموعه رساندند و مراسم را...!

پروفسور ثبوتی از سوی دانشجویی عزل شد که اکنون سمت وزارت علوم را بر عهده دارد و این آقا حداقل پاسخ این سوال را به ما مردم زنجان و هر کسی که این مرد را می‌شناخت بدهکار است که بگوید؛ چرا؟ مگر نه اینکه شهرت علمی دانشگاه در منطقه پیچیده بود و این مرکز یکی از مهمترین مراکز تحصیلات علوم و پایه جهان اسلام بود و پروفسور ثبوتی یکی از دو دانشمند برتر جهان اسلام به واسطه یک عمر خدمت؟ آقا به ما بگویید چرا این تصمیم را گرفته‌اید؟ در این آقای معاون چه توانایی بود که به جای او نشاندیدش؟

یادم هست چند هفته پیش در جلسه‌ای حضور داشتیم که دکتر ملک‌زاده وزیر اسبق بهداشت و درمان سخنران آن بود وی پیرامون پیشرفت علم در غرب و عقب ماندگی جهان اسلامی سخن می‌گفت که چه خوب است نخبه‌های جوان همچون پروفسور ثبوتی کمی صبر و حوصله به خرج دهند و با تلاش خود چنین دستاوردهایی را کسب کنند! آقای دکتر ملک‌زاده تشریف بیاورید و شاهد باشید که وقتی نخبه‌ای و برای شهر و مملکتت ماندی، وقتی درختت بار داد، وقتی آنقدر بزرگ شدی که زیر سایه‌ات مردم یک شهر با غرور زندگی کردند، تبری با دهانی تیز نزدیکت خواهد آمد تا غرور مردم شهر را و تو را و همه دانش و نخبگی را هم ببلعد. آقای ملک‌زاده، کشورهای اسلامی را نمی‌دانم اما ما عقب‌تر از این هم خواهیم رفت.

پ.ن: دانشجویان دانشگاه روی بنری نوشته بودند مقام پدری عزل شدنی نیست