سرزمین دور قصه‌ها چه نزدیک است

هر روز که بیدار می شوم به چشمان تو نگاه می کنم که با مهربانی به من چشم دوخته‌ای! لطف بزرگیست می‌دانم در این روزها که دارم از خواب زمستانی بیدار می‌شوم و خودم را برای بهاری آماده می‌کنم این چشمهای مهربان، دستهای گرم و دل بزرگت پشتوانه من خواهد بود! تابستان در راه است این را حس می‌کنی، درختان باغ تو هم میوه می‌دهد و من به میهمانی باغت میایم و از درختان زردآلو و گیلاس و هلو بار می‌چینیم. سرزمین دور قصه‌ها چه نزدیک است.


حسرت‌هایی که نمی‌خوام داشته باشم

یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده
اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن
حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم
حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم
حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم
حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم


اینجا یک نبرد در جریان است

بلاخره بعد مدت‌ها کنکاش، تلاش و شکست، فهمیدم گیر کار من توی زندگیم کجاست! فکر نمی‌کنید همین فهمیدن جای بسی تبریک داشته باشد؟ یکی از دوستانم می‌کفت خیلی‌ها تا آخر عمر نمی‌فهمند گیر کارشان کجاست یا هیچ وقت نمی‌توانند یک آرزوی شفاف داشته باشند که خودشان را در ان مرحله تصور کنند و راهی برای رسیدن به تصویر خویش از آینده بیابند می‌گفت نیمی از مشکلات هر کسی با رسیدن به این مرحله حل می شود! حالا من می‌دانم جریان چیست، یک تصویر واضح و روشن هم دارم اگر این پارازیت‌های گاه و بی‌گاه بگذارند! دیش ماهواره رویای من چند ال‌ام‌اب دارد که هر سری پارازیت‌ها سعی می‌کنند یکی را از کار بیندازند یا چه بسا همه را با هم بزنند و من دارم می‌جنگم که نصویر شفاف بماند! کاش همه‌ی ما بدانیم برای فردا چه می‌خواهیم آن وقت تصویر زندگی ما، شهر ما، سرزمین ما دگرگونی رو به صعود می‌گیرد برای من این شوالیه دلیر که می‌خواهد به سرزمین رویاهایش برسد دعا کنید!


مرگ سیمین

وقتی شروع کردم به کتاب خواندن، اولین رمانی که دستم گرفتم جزیزه سرگردانی بود. این کتاب را به 20 نفر دیگر هم امانت دادم و این حلقه را تداوم بخشیدم. حالا سیمین مرده و من مانده‌ام چه بنویسم. اشتباه نکنید از عمق اندوه نیست، نوشتن این روزها رونق چندانی ندارد و در این بازار مکاره بسته شدن هر روزه انتشاراتی‌ها و ساکت شدن و شکستن قلم‌ها این خبر فقط اندوه را بیشتر می‌کند، اما نوشتن از سیمین کار خیلی سختیست او اولین زن ایرانی است که داستان به چاپ رسانده است، این اتفاق بزرگی بود اولین‌ها همیشه رنج فراوانی را به دوش می‌کشند سیمین همیشه برای من همچون بتی باقی خواهد ماند.


دیدی چقد آسونه

"سرتا به ویرونم

مجنون‌تر از مجنونم

پریشونم، پریشونم تو کردی

دیدی چقد آسونه آتش زدن بر خونه

پشیمونم، پشیمونم تو کردی..."

این آهنگ رو با صدای هوشمند عقیلی خیلی دوست دارم


روز با تو بودن

روز با تو بودن،نوروز دوباره‌ی من است وقتی این همه حس خوب هست که به سمت من بیایند. آسمان دلم روشن است و نور افشان! این همه خوبی به خاطر دروازه‌های گشوده دل و ذهنم به سوی زندگی است. دعا کن بیا دعا کنیم که در تداوم تمام حس‌های خوب من و این آسمان روشن در کنار هم بمانیم. می‌مانیم من و تو و این آسمان با هم می‌مانیم، باید بگوییم پروردگار من؛سپاسگذارم!

مژده ای دل

مژده ای دل که یه بار دیگه نوشتم، روزهای خوش را از همین حالا حس می‌کنم امسال سال بهتری خواهد بود و من باز الهام همیشگی می‌شود. امروز عصر به سرم زد بنویسم چند جمله توی سرم ول می‌خورد در کمال تعجب 2 ساعت بعد یک داستا کوتاه داشتم که باورم نمی‌شد من نوشته باشمش مثل شکستن دیوار صوتی می‌ماند توی زندگی من که نوشتم. برای خودم یک هدیه بخرم بد نیست دختر خوبی شده‌ام که نوشتنم میاید

سقف بلند آسمان

سقف آسمان خیلی بلند است و من دل می‌خواهد دستم به سقفش برسد نزدیک به یک سال شده که حرف به درد بخوری اینجا نزدم اما دارم دوباره جوانه می‌زنم از جای دهان تبری که...! به خودم و ذهنم و وبلاگم و شمایی که می‌خوانیدش قول می‌دهم قلمم از حرکت نماند... وقت نوشتن است نم‌نمک، پس ای قلم من بیدار شو...بنویس از باور رود...بنویس از من بنویس...بنویس عاشق یکی بود...بنویس ...بنویس ...بنویس

حوا(2)



این روزها حوا با من قهر کرده
یادش رفته زمین گرد است
زذه به جاده
اگر دیدیدش از طرف من به او بگویید:
... بانوی من هرجا که باشی
با هرکسی که باشی
آسمان همین رنگ است

حوا

حوا خواست بداند
حوا دنبال دانایی بود
پشت سر ادم قدم بر نداشت
حوا خودش بود

نه آدمیت مردانه ادم



مرا به یاد من بیاور

سلام

6 ماه گذشته و من حتی یک کلمه در این دنیا ننوشته‌ام دلم برای تمام جمله‌هایی که مثل آب روان می‌شد در ذهنم، در دلم تنگ شده است که در یک رقص ساده دنیا را اسیر من می کردند

چرا نمی‌نویسم؟ این سوال را بازها از خودم پرسیده‌ام، برای منی که نوشتن مهمترین کار زندگی بود و خواندن توانی برای حیات چه شد که دیگر ننوشتم چرا! باید پاسخ این چرا را از که بگیرم که نمی‌نویسم

حالا می‌نشیم توی خانه و به دلم التماس می‌کنم که به ذهنم اجازه دهد تا کلمات فوران کنند از نوک انگشتانم و این التماس همچنن ادامه دارد

سال شفاف‌سازی اهداف

سال 90، سال متفاوتی خواهد بود این را به خوبی از این اولین روزها حس می‌کنم چرا که تصمیم گرفته‌ام با هدف‌گذاری این سال را آغاز کنم از شما چه پنهان تا به این سال هیچ‌ وقت در مورد برنامه‌های آینده‌ام تصویری به این مشخصی نداشتم شاید این ترس از نزدیک شدن 30 سالگی باشد که اینگونه مرا به شفاف‌سازی و‌اداشته است؛ تا این سال را، سال "اهداف شفاف" بنامم.

پ.ن: در این روزها همه ما تلاش کردهایم تا اندکی از غم دوستمان بکاهیم اما آه هایش هر روز عمیق‌تر می‌شود.

پ.ن 1: دوستان ف.ی.ل.ت.ر شده‌ام، دلتنگ دیدن نوشته‌هایتان هستم یکی از دلایلی که دیگر چندان با برنامه این وبلاگ را به روز نمی‌کنم همین مشکلی است که دیدن شما را برایم بسیار سخت کرده است. از اینکه به من سر می‌زنید بی‌نهایت ممنون هستم.

کاممان تلخ است چرا که یکی از بهترین دوستان و همکارانمان در سوگ برادر عزیزش نشسته و روزی نو می‌خواهد این دلهای به غم نشسته تا دباره خورشید را تجربه کنند و ارزوی لبخند دوباره ان چیزی است که ما برای این خانواده می‌خواهیم.

حال که نوروز پا در دیارمان می‌نهد روز نوی برای دوستانم آرزو دارم

دلم می‌خواهد امیدوار باشم و به چشمان منتظر مادری هم امید برسانم، چه کنم که قوانین طبیعت می‌گویند دیگر امیدی نیست....برای همه‌ی ما دعا کنین



و من هنوز...

 

این روزها باد اسمم را با خود می‌آورد


 و بهار


همين نزديکي‌هاست


 نسيم دلگشايي آيا هست؟


ورق پاره‌هاي دفترچه مشقم


 سياهتر از آن است


 که  خط بخورد


 و من هنوز هم دنبال نقظه سپيدي مي‌گردم 

                                                  که نام تو را بنگارم

و عشق


          هنوز جاي براي نشستن نيافته ست

بیداری

چشم‌هایم را می‌بندم

هزاران طبال کوچک

                      دور نقطه‌های نورانی

                                           بر طبل‌هایشان می‌کوبند

                                                                        بیداری، بیداری، بیداری!

جواب‌زده‌ها، چوب‌پنبه‌ها را محکم‌تر در گوش‌هایشان فرو می‌کنند

چراغ‌های روشن، سنگ تیرکمان‌ها را تجربه می‌کنند

طبال‌ها، با طبل‌هایی که هنوز می‌کوبند

                                             بیداری!  

                                                       بیداری!

                                                                بیداری!

طبال‌های کوچک خونین

طبل‌های سوراخ و پاره

نقطه‌های نورانی رو به خاموشی

طبل‌ها فریاد می‌زنند:

                        بیداری!

                                  بیداری!

                                           بیداری!

                                                                              الهام اسرافیلی- دی 1389

اطلاعیه

دوستان عزیزتر از جانم! این یک پست نیست در حقیقت یک اطلاعیه است که نشان می‌دهد بنده هنوز پس از تحمل مدت‌ها رنج و مشقت امتحان زنده‌ام و به زودی با پست‌های فراوان از وضعیت امتحانات و گزارشی از روسفیدان، رو سیاهان و آن اساتیدی که در تیره روشن به سر می‌برند بر می‌گردم، تا ماحصل آنچه در طول ترم خواندیدی از اساتید محترمان، با این پست تکمیل گردد.

پ.ن 1: دو هفته است دفتر نرفتم، به شدت دل‌تنگ دوستانی هستم که این دو هفته جور من را هم در کارها کشیدند تا من بتوانم راحت‌تر امتحانات را بگذرانم، خیلی ممنونم.

پ.ن 2: به همه دوستان وبلاگی این روزها سر می‌زنم و پست‌ها را می‌خوانم اما فرصت شاید کم‌تر از آن است که بتونم برای دوستانم کامنت بگذارم، از همه دوستانم به این خاطر معذرت می‌خواهم.

حسن ختام پستک من: می‌آی و سر می‌زنی، می‌بینیم، نمی‌بینمت، نمی‌شناسمت اما هستی!

دیوار نوشته‌ها (قسمت سوم)

1.      بررسی نوع تبلیغات غیررسمی که از سوی واحدهای خدماتی کوچک دارای مجوز یا فاقد آن انجام شده بود هم نکته قابل توجه‌ای به حساب می‌آید. این نوع تبلیغات در هر منطقه تنوع داشت که این می‌تواند بخشی ازنیازمندها و سبک زندگی مردم در این مناطق را نشان دهد به طور مثال در منطقه حسینیه تبلیغات غیررسمی عمدتا به واحدهای سبزی‌خردکنی اختصاص داشت و نشانی از قالی‌شویی، مبل شویی یا آژانس تلفنی و وانت‌بار نبود. در مناطق زینبیه و فرودگاه به تبلیغات غیررسمی قالی‌شویی و تخلیه‌چاه افزوده می‌شود که جز بافت فرسوده و بافت طراحی‌نشده شهری هستند. ساختمان‌سازی در انها اصولی نبوده‌است. در منطقه کوی فرهنگ به واسطه دوری از محدوده اصلی شهری یعنی بافت میانی و همچنین بافت دارای تاکسی تلفنی و وانت‌بار تلفنی هم در لیست قرار می‌گیرد و در نهایت در دو منطقه شهرک کارمندان و انصاریه بیشترین تبلیغات غیررسمی قالی‌شویی، مبل‌شویی، تاکسی تلفنی به خود اختصاص داده بود که این خود می‌تواند شمایی از سبک زندگی در این مناطق به دست دهد.

2.      نهادهایی هستند که بخشی از دیوارنوشته‌ها را پاک می‌کنند این نکته از دیوارنوشته‌هایی دریافت شد که با اسپری رنگ مشکی پوشیده شده بودند و گاهی به تصادف گوشه‌ای از آنها پیدا بود، دیوارنوشته‌های سیاسی بیشترین هدف سیاه‌شدن بودند این دیوارنوشته‌ها در شهرک کارمندان و اطراف مسجد حسینیه اعظم به وضوح به چشم می‌خورد و انهایی که با بی‌دقتی سیاه شده بودند نمونه خوبی برای این جریان هستند که در پیوست عکس‌ها موجود است.

پ.ن:حس پنهانی این روزها هست که دمی از من جدا نمی‌شود شب که همه می‌خوابند او نمی‌خوابد بالای سر من می‌نشیند تا صبح بیدارم کند صبح با من راهی می‌شود و همین طور هست و هست و هست....دلتنگی می‌آورد لبخند می‌نشاند روی لبانم و باز دلتنگی تکرار می‌شود.

دیوار نوشته ها (سری دوم)


همنوایی و تاثیر گروه را هم می‌توان به وضوح در دیوارنوشته‌های منطقه حسینیه مشاهده کرد بر روی کوچه‌های باریک و بلند این منطقه نام گروهی پسران به چشم می‌خورد که در چند دیوار یک کوچه به توالی تکرار شده بود و در کوچه بعدی این اسم‌ها تغییر می‌کردند و محدوده دسته دیگری را به نمایش می‌گذاشتند. به صورت یک سنت در آمده است. باید به این نکته توجه داشت که این منطقه با قرارگرفتن در مجاورت مسجد حسینیه اعظم زنجان به عنوان یکی از دو پایگاه اصلی مذهبی شهر فاقد دیوارنوشته‌های مذهبی یا نام ائمه بود که این مسئله در محله زینبیه هم تکرار شده اما عشق، تحدید موقعیت‌ها که نشانه‌هایی نیز از قلدوری دارد و همچنین تبلیغات غیررسمی در آن فراوان به چشم می‌خورد.

پ .ن: الان کی به کیه؟؟؟!!!!!

دیوارنوشته ها (سری اول)

  براساس برآوردهای درصدی درج شده در جدول نهایی سطر افقی عاطفی در میان سایر دیوارنوشته‌ها از آمار بالاتری برخوردار است و تنها از میان این 7 منطقه شهرک کارمندان از این امر مستثنی است از این روی می‌توان گفت: عشق ابراز آن و یا ابراز تنهایی ناشی از شکست عشقی یکی از بیشترین موارد دیوارنوشته‌هاست. مسئله را این گونه می‌توان مطرح کرد که جوانان و نوجوانان به عنوان گروه اصلی دیوارنویس‌ها در بخش عاطفی و ابراز علاقه، رابطه گرفتن با جنس مخالف با مشکلات زیادی روبرو هستند و این محرومیت‌ها بخشی از دیوارنوشت‌ها را به عنوان ابراز ناکامی ناشی از فشار حتی گاهی تهدیدها و ناسزاهای جنسی بر روی دیوار نشان می‌دهد که دیوارنوشته‌ها جنسی منطقه فرودگاه با توجه به بافت سنتی و مهاجرپذیری منطقه طی 20 سال گذشته از روستاها اطراف مصداق خوبی برای این نکته به شمار می‌رود.

عشق روی دیوار

بلاخره این ترم هم به امتحانات رسید و پروژه‌ی بسی بزرگ دیوار نوشت‌های ما با 100 عکس و کلی بدو بیراه رو دیوارهای این شهر به آخر رسید. استاد عزیز "همه‌چی رو خودم می‌دونم" قول داده که نمره کامل رو برای پروژه به همه‌ی تیم بده، کلی عکس خوب دارم که متاسفانه اینجا نمی‌شه به راحتی گذاشت چرا که سایتای آپلود عکس بیشترشون فیلترن و تازه وبلاگ این مجال رو به آدم نمی‌ده اما حتما جای دیگه آلبومشون می‌کنم و در معرض نمایش می‌ذارم، راستی برا این پژوهش یه اسم خوب انتخاب کردم: "عشق روی دیوار" اگه گفتید چرا؟ آهاااااا نکته مهم همین جاست 50 درصد دیوارنوشت‌های گردآوری شده عشقی بود که روی دیوارها نشسته بود. حالا باید چه برداشتی از این دیوارنویسی‌ها داشت؟

بهترین اول رمان

 

دوست عزیز، بابک اسماعیلی، از دعوت شما ممنون در این زمان دلتنگی مجالی شد تا دو باره سری به قفسه‌ی محبوبم، رمانهایم بزنم.

یادم هست اولین باری که دست جمعی برای خرید کتاب به کتاب فروشی رفتیم عزیزی که حق استادی به گردن من و تمام آن جمع کتاب‌خوان دارد گفت که یکی از راه‌های شناختن رمان خوب نگاه کردن به پاراگراف‌های آغازین رمان است و در این سال‌ها من به تجربه صحبت ایشان را در یافته‌ام که داستان خوب در همان چند پاراگراف آغازین می‌تواند تکلیف مخاطب را برای خوانده شدن یا خوانده نشدن داستان مشخص کند. البته رمان‌های نادر جذابی هم هستند که تا پایان فصل اول ترقیبی در خواننده ایجاد نمی‌کنند و دسته بزرگی از خواندگانشان را این گونه از دست می‌دهند پس در این‌جا هم مسئله مسئله خشت اول است.

 

خاله بازی، بلقیس سلیمانی

حدود یک ماه از دیدار اینترنتی‌مان می‌گذرد. ادرس اینترنتی‌ام را در مجاه اساطیر دیده بود. مقاله را خوانده بود. احتمالا دقیق، مقاله دربازه زن در اسطوره آفرینش مانوی بود. سومین مقاله از سلسله مقالاتی که به تحلیلی رابطه مرد و زن نخستین در ادیان و آیین‌های مختلف می‌پرداخت....

 

جین ایر، شارلوت برونته

آن روز پیاده‌روی و قدم زدن امکان نداشت. در حقیقت ماساعتی را به‌هنگام صبح در بوته‌زار‌های بی‌برگ و بر گردش کرده بودیم، اما از زمان صرف شام ( مواقعی که خانم رید مصاحب یا مهمانی نداشت شام را خیلیل زود صرف می‌کرد) باد سرد زمستانی با خود ابرهای تیره و سپس بارانی سمج را آورده بودو دیگر پیاده‌روی و قدم زدن در خارج از خانه مطرح نبود.

 

ساعت‌ها، مایکل کانینگ‌هام

با عجله بیرون می‌رود، کت کلفتی پوشیده که با وضع هوا جور نیست. 1941 است. جنگ دیگری آغاز شده. یادداشتی برای لئونارد و یکی دیگر برای ونسا گذاشته. با عزم جزم به سوی رودخانه می‌رود، خوب می‌داند چه می‌خواهد بکند، اما در این حال، حتی منظره‌ی تپه‌های سبزه‌پوش، کلیسا، گوسفندان پخشپو پلا در دامنه که پشم‌هاشان با ته رنگی گوگردی می‌درخشد و زیر آسمان رو به تاریکی می‌چرند...

 

امینه، مسعود بهنود

اول این را روشن کنم که می‌خواهم برایتان قصه بگویم. یک قصه تاریخی. می‌توانید فرض کنید که هیچ یک از شخصیت‌ها واقعی نیستند. راستی هم آنها افسانه‌اند، به خصوص خود "امینه". من در بعد از ظهر یک روز پاییزی به فکر او افتادم. یعنی خودم نیفتادم،آن کسی من را به این فکر انداخت که حالا برای خودش کسی شده و بعید نیست به خاطر انتشار این کتاب علیه من شکایت کند...

 

دل فولاد، منیرو راونی‌پور

به پشت بام که رسید صدای نعره مرد را شنید که به دنبال چشمانش می‌گردد و نعره می‌کشد و باد بود، باد پاییزی و آذرماه بود، آذرماه پنجاه و شش.

زن گوشهایش را گرفته بود و از پشت‌بامها می‌گریخت، می‌گریخت تا برسد به نرده‌ای، تیره برقی و از همانجا پایین بیاید، در یکی از کوچه باغ‌های شیراز و صدای پدر امانش را بریده بود.. خواجه طبال...خواجه طبال...

 

از دوستان عزیزم ارمینه، حروف، معجزه باران، سکوت یخی، دل‌نوشت دعوت می‌کنم تا نظرات خودشان را در مورد بهترین اول رمان بنویسند.

 

 

 

 

تحقیق آقای همکلاسی

اتفاق خوبی نیود که آن روز سر درس انحرافات افتاد، یکی از بچه‌های کلاس بر عکس عادت همیشگیش یعنی تحویل ندادن پروژه تا شب امتحان آن روز می‌خواست ما را با یک تحقیق استثنایی ذوق زده کند و الحق  والانصاف که من یکی از فشار ذوق زدگی تا پای سکته پیش رفتم.

آقای همکلاس تشریف بردم پشت تریبون و ویدئو پروژکتور را فعال کردند، البته ایشان دو دوست خود را به عنوان مستمع آزاد آورده بودند که یکی اصلایدها و فیلم‌هاشان را نمایش می‌داد و دیگری به حرف‌های همه در مورد این تحقیق گوش می‌داد. آن‌هم با دقتی که توصیف کردنی نیست.

تحقیق از شیطان پرستی آغاز شد و با معرفی گروههای مختلف راک و پاپ و جاز و ... خلاصه همه و همه جز صدا و سیمای مشعشع  به اتمام رسید که می بینید دارد اسرائیل با ما چه می‌کند که توی دانشگاه تهران کنسرت راک گذاشتند سال‌ها قبل و کسی صدایش در نیامد که امریکا و اسرائیل دارد بچه‌های ما را چه و چه بار می‌آورد ایهالمسلمون چه نشسته ایدددددددددددددددد.

دریغ از یک نظریه اجتماعی علمی، دریغ از یک اسلاید علمی، یک تعریف درست یا یک مشاهده. گفتم: ای برادر امان بده سوالاتمان را بپرسیم یک ساعت و نیم است فیلم‌ها مونتاژی صدا و سیما را به همراه تکه پاره‌هایی از صحبت‌های ازغندی به خوردمان دادی امان بده! گفت هنوز از این تحقیق کلان مقداری مانده وقت کلاس تمام می‌شود که بشود این مشکل شماست که می‌خواهید نظر بدهید!!!!!!!!!!!!


پ.ن:دست و دلم به نوشتن نمی‌رود این روزها، برای همین کم ‌می‌آیم و کم می‌نویسم! نمی دانم چم شده! اما می‌دانم یک مرگیم شده که اصلا هم این نوع از "مرگیم" خوشایند و دوست داشتنی نیست. صدها بار صفحه مطلب جدید را باز می‌کنم روبرویم و می‌بندم، نه اینکه دلم نخواهد بنویسم ...

صبح اعدام

به خودم می‌گویم: موضوع خوبی است بعد مدت‌ها از رنجی که می بریم می‌نویسم از زنهایی که اسیر بازی‌های مردانه هستند و قربانیان و جنایت‌کاران این بازی!

بعد به خودم می‌گویم: خفه شو! شهلا فردا اعدام می‌شود!


من هنوز حرف دارم

به نظر می‌رسد من این روزها اصلا حرفی برای گفتن ندارم، دقت کنید، به نظر می‌رسد اما من واقعا حرف‌های زیادی برای گفتن دارم ام وقت خیلی کم دارم. این روزها اتفاق میمونی برای سومین بار در استان مبارک ما در شرف تکرار است که از شدت میمنت آن شب و روزما یکی شده ، بگذریم!

پ.ن: بلاخره تحقیق کارگری‌مان را پیرامون وضعیت سندیکاهای کاگری پس از انقلاب 57 ارائه شد البته قبل از ورود به کلاس استاد تیزخند فرمودند از کسی اسم نمی‌بری جانب داری نمی‌کنی چیزی نمی‌گی که...منم استرس گرفتم و برای بچه‌ها فوتبال گازرش کردم جای ارائه تحقیق!

اینجا خبری نیست

پاییز این روزها دارد خودش را می‌کشاند روی برگ‌های باقی مانده روی درختان و همه‌ چیز را برای رفتن آماده می‌کند انگاری رنگ‌های زرد و قرمز که پر از شور و نشاطند خیلی در روح من تاثیر نداشته که یک سره گم شده‌ام!

این روزها دیگر شیرین‌کاری‌های محیرالعقول اساتید محترم دانشگاه هم به وجد نمی‌آوردم وگرنه تا دلتان بخواهد سوژه دارم از این حرکات و سخنان زیبا و دلربا، که همه بماند به وقتش که حالی بود برای گفتن از آنها!

- یکی پرسید:"چته؟"

× گفتم:"حوصله ندارم"

-: "چرا؟"

×: "خوب حوصله‌ام سر رفته دیکه!"

شکست عشقی و چند فراز دیگر

استاد قرمه‌سبزی سر کلاس مردم‌شناسی فرهنگی فرمودند: "به جای این همه هزینه‌ای که برای رفع مشکل ادم ربایی می‌کنند این کار را 24 ساعت به من وا بگذارند، قول می‌دهم سر 24 ساعت این معضل را ریشه‌کن کنم."

ذوق زده، پرسیدم: "یا حضرت استاد، چطور؟" ایشان در ادامه فرمودند: "ببینید دانشجوهای عزیز من! کافیست در همان 24 ساعت اول هر کسی به عنوان آدم‌ربا دستگیر شد در جا بدون محاکم به جوخه آتش سپرده شود، آن وقت می‌بینید چقدر اوضاع عوض می‌شود نمونه‌اش همین عربستان ببینید آمار این جنایت‌ها آنجا چقدر پایین است."

سردار احمدی‌مقدم کجایی که نازتو برم چقد مهربونی تو!

×××

خانم استاد تیزخند را تا به حال خدمتتان معرفی نکرده بودم چرا که توی کلاس‌هایش حداقل یه چیزی گاهی یاد می‌گرفتیم و می‌خواستیم معرفی ایشان را با نام اصلی واگذار کنیم به یک پست جانانه! اما قسمت نشد، ایشان هم قاف دادند به وسعت تاریخخخخخخخخخخخخخخخخخ!(با خ به همین بلندی‌ها) و من هم شکست عشقی خوردم الان!

این استاد به بنده فرمودند بودند تا در رابطه با وضعیت سندیکای کارگری پس از انقلاب تحقیق علمی فراهم کنم، این کار را به صورت علمی انجام دادیم با استفاده از منابع  رسمی امروزی و سرهم بستیم و بردیم خدمتشان برای بازبینی اخر که فرمودند: ببین از اینجا به بعدش رو بی‌خیال شو برات هزینه داره!

ما گفتیم: استاد هزینه‌شو در راه نشر دانایی به جون می‌خریم

پشت چشمی نازک کرد و با صدای تیزی که دارند و لبهایی که ورچیده بودند  فرمودند:"آخه واسه منم هزینه داره!"

رازی معمای تنهای تنها

پس از گذشته سه سال از انتشار کامنت‌های خیلی خیلی مشکوک در وبلاگ این جانب در یک زمان معین بلاخره دست کامنت‌گذار پنهان با درایت بنده و گربه ملوسم رو شد.

وی در بازجویی‌های فنی صورت گرفته به انجام این کار اعتراف نموده و طی دیالوگی راز خود را فاش کرد. این عضو ارتش سایبری دشمن در گفتگویی با خودمان که نمی خواهیم ناممان فاش شود گفت: سه سال پیش در حال وب گردی بودم که خیلی اتفاقی از وبلاگ دوستتان(سکوت یخی) راهی وبلاگ شما شدم نوشته‌ها به نظرم دلچسب آمد و شعری از سید علی صالحی را که خیلی دوست داشتم برایتان به جا گذاشتم شما هم شعر را پسندید و به عنوان مطلب پست از ان استفاده کردید و من با خودم عهد کردم که هفته اول مهر هر سال به وبلاگتان بیایم و این کار را تکرار کنم.

ما که قبل از این از این رفتارهای انسانی از کسی ندیده بودیم مشکوک شده و به بازجویی‌های فنی خود ادامه دادیم و در حرکتی گازانبری به گذاشتن حرف توی دهن این عضو مشکوک ادامه دادیم اما در نهایت معلوم شد که هستند ادم‌هایی که تنها به خاطر یک حس خوب کاری را تکرار می‌کنند.

پ.ن: خیلی برام جالب بود که خودش رو معرفی کرد و دیدم که اونم وبلاگ نویسیه!

پ.ن1: اما واقعا آدم متفاوتی بود و می‌گفت آدم‌ها رو خیلی دوست داره!

تنهای تنها پیدا شد




حل شدن معمای "تنهای تنها" به زودی در "چرک نویسی در زمهریر"



خواب گران

از بی‌خوابی و خواب‌زدگی دوره‌ای این جانب که مطلعید، یک شب خوابم می‌برد، شیرین و راحت تا صبح می‌خوابم و پس از آن سه ماه در بی‌خوابی مطلق یا دست و پا زدن توی کابوس‌های گربه سگیم به سر می‌برم که دیگر برایم عادی شده است. اما از خواب شروع کردم که حرف یکی از بحث‌هایمان سرکلاس را پیش بکشم؛ حرف از دانش و اطلاعات و آگاهی ملت‌ها بود که چه جور به تغییر شرایط ختم می‌شود و بررسی نظریه‌ای که مدعی است وضعیت ایران امروز نزدیک به شرایط قرون وسطاست. استاد پرنظر که این درس را تدریس می‌کند یک کله این جریان را رد کرد به دو علت یکی افزایش سطح عمومی آگاهی در جامعه امروز ایران و دیگری کامل بودن دین اسلام که هیچ ربطی به دین مسیحیت ندارد. مطمئنن اصلا تعصب مسلمانی در این صحبت‌ها خانوم استاد پرنظر دخالت نداشت جان عمه محترمشان و تلاش برای کشاندن بحث به ورطه‌ی بی‌طرفی با چشم دراندن همکلاسی‌هایی که صدای ملحدی را از حلقوم من می‌شنیدند به جایی نرسید و در نهایت من جمله گوهر باری پس از کلاس فرمودم: "بیداری از خواب گران برای ملتی که خوابشان سنگین تر است هزینه بیشتری در بر دارد."