چهار بار مطلب نوشتم برا پست جدید! از همون دلنوشت ها که روزگاری خیلی دوست داشتم اما بعد به خاطر پاره‌ای از ملاحظات همه رو حذف کردم یعنی نه اینکه یه جایی ذخیره شون کنم کلا نابودشون کردم! چقدر عوض شدم خدایا خودم هم باورم نمی‌شه منی که هزارتا شعار از شجاعت می‌دادم حالا حتی دل‌نوشت های خودم رو هم نمی‌تونم رو وبلاگم بذارم. چی من رو اینجوری کرده؟ چی این قدر ترسوندتم که می‌خوام همه چی رو قایم کنم حتی احساسات معمولی خودم رو که هر آدمی باید داشته باشه! یعنی انقد باید محتاط بود محافظ‌کار بود اصلا ما این حرف‌ها رو از کی قایم می‌کنیم.

پ.ن: واقعا توان نوشتن رو از دست دادم

پ.ن: یه رمان می‌خوام یه رمان که دوباره اشتهای رمان خوندم رو تحریک کنه

پ.ن: اگه رمانی رو می‌شناسین که در مورد مفهوم جامعه درش بحث شده بهم معرفیش کنین!


سنگ می‌افتد توی آب و صورتت کش می‌آید موج بر می‌دارد یک لحظه گرد می‌شود و کوچک و چند دقیقا بعد بزرگ می‌شود و دراز! حباب‌های هوا هنوز فاصله بین دهانت تا هوا را با رخوت ترک می‌کنند چشم‌هایت خیره به من است سکوت می‌کنم در نگاه به تو که ته آب خوابیده‌ای مهو می‌شوی وهم می‌شوی می‌ترسم اصلا نبوده باشی از اول و من خیال ته مانده‌ای را در ذهن کودکانه‌ام کشته باشم! هنوز از رد مانده بر دستهایم خون بیرون می‌زند ناخونهایت را خیلی وقت بود نچیده بودی که مثل پوست درخت صفت بود ته این آب تنت بدون آن لباس های بی قواره سفید قشنگتر است حتی وقتی صورتت کمی کبود شده یادت هست  چطور دست هایم را دور گردنت حلقه کردم فشار دادم حالا تو ته رود می مانی فقط برای من و موج می زنی وقتی قطر‌های باران تلاش می‌کنند تنت را برای خودشان بردارند و من می‌روم نه به سرزمین میله‌ها!             

دوروغ نگو من آنجا نبودم تو من را نیاوردی اینجا که سرزمین‌های بی میله زیادند تو پشت میله بودی همیشه با آن لباس سفید و تنهایم می‌گذاشتی توی اتاق‌های در بسته و خفه، که همه‌اش سفید بود تو خودت خواستی خفه‌ام کنی برای همین دست‌هایم را توی بالهای لباس به دورم پیچیدی که خفه شوم من خفه شدم و ماندم تا تو در آب موج بزنی ببین چطور صورتت بزرگ می‌شود کج می شود راست می‌شود تکه تکه می شود حالا تو زیر همین آب برای همیشه می‌مانی نه زیر خروارها خاک!