چهار بار مطلب نوشتم برا پست جدید! از همون دلنوشت ها که روزگاری خیلی دوست داشتم اما بعد به خاطر پارهای از ملاحظات همه رو حذف کردم یعنی نه اینکه یه جایی ذخیره شون کنم کلا نابودشون کردم! چقدر عوض شدم خدایا خودم هم باورم نمیشه منی که هزارتا شعار از شجاعت میدادم حالا حتی دلنوشت های خودم رو هم نمیتونم رو وبلاگم بذارم. چی من رو اینجوری کرده؟ چی این قدر ترسوندتم که میخوام همه چی رو قایم کنم حتی احساسات معمولی خودم رو که هر آدمی باید داشته باشه! یعنی انقد باید محتاط بود محافظکار بود اصلا ما این حرفها رو از کی قایم میکنیم.
پ.ن: واقعا توان نوشتن رو از دست دادم
پ.ن: یه رمان میخوام یه رمان که دوباره اشتهای رمان خوندم رو تحریک کنه
پ.ن: اگه رمانی رو میشناسین که در مورد مفهوم جامعه درش بحث شده بهم معرفیش کنین!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 18:21 توسط الهام اسرافیلی
|

اگه انگشتاتو آوردی بالا و تونستی تا ده بشمری دیگه بچه نیستی