یه نفس عمیق میکشم! میگه اینطوری آه نکش تحملش رو ندارم! نفس عمیق نمیکشم تا تحملش تموم نشه اما نمی دونم چرا نفس خودم بند میآد و کلا تموم میشم!
هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۸ ساعت 13:45 توسط الهام اسرافیلی
|
ترکم نمی کنی
تق!
سرم به سنگ خورد
به تو
که رو بروی صورتم بودی
اجازه هست ببوسمت
ترکم نمی کنی
می دانم!
ما با هم خواهیم پوسید
ما با هم یکی خواهیم شد
من، تو و گور همیشه می مانیم
برای هم
کاش همیشه عاشقانه هایم نثار تو بود
جوانه نمی زنیم
اما همه ی زمین حجم ما را
من و تو را
تا ابد با خود خواهد داشت
آی معشوق جاودان من!
ما فهم عمق زمینیم
زندگی یعنی ما

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر ۱۳۸۸ ساعت 16:9 توسط الهام اسرافیلی
|
سوالی دارم
آیا هیچ حقی برای من زاده نشده؟
تو باور میکنی
این را که من هیچ حقی ندارم
آن هم از تو
که حق منی از زندگی
تو باور میکنی!
ادا نمیکنی حقم را
اما من....
وقتی تو باور میکنی
من حق دارم که باور نکنم
این حق برای من مانده است
که باور کنم حق خودم را از تو
اما تو آن را به من نمیدهی
حقم را از تو نمیگیرم
تو باور کردهای که من...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۸۸ ساعت 18:52 توسط الهام اسرافیلی
|
اگه انگشتاتو آوردی بالا و تونستی تا ده بشمری دیگه بچه نیستی