بخواهی یا نخواهی تمام خلوت من امشب پر از تو شده

وقتی ها می کنی بودنت را در گریبانم

و من از زنده بودن به بار می نشینم

مثل درخت هلوی کوتاه قد توی حیاط خانه

که پاییزها میوه می دهد

ید بیضایی دیگر می خواهد ماندنم در این دنیا

دستت را از زیر گریبان من بیرون بیاور

تا به خون دلی که که هنوز زنده است نور بپاشد

نور سفید چشم ها را می زند

روز ها قطره قطره در حال تمام شدن هستند

دریا دارد ته می کشد اما از تو تشنگی مانده

آب های این حوالی شور و تلخ است

حتی تلخ تر از کام تو وقتی فکر می کنند مرده ای

اما صفحه پیش نمایش موبایل من هم میداند

که عشق واقعی هرگز نمی میرد

این را خودم برایش نوشتم

تو نوشتی نه!

برای هر دومان که تو نمی میری

 

 

پاهایش خسته شده بوداما به هیچ جا نرسید از بس توی ذهن خودش راه رفته بود!

راه

تا حالا شده پر واژه باشید سرشار ایده اما خالی از حس!؟ تشنه ی نوشتنم اما نوشتنم نمی آید کلمه ها در قالب جمله ها طرح می گیرند اما جان ندارند، رمق ندارند، من حس ندارم! احساس می کنم مثل یک کاسه ماست شده ام سفید، بیحس، سبک! من ماست بودن را هیچ وقت دوست نداشتم! کلی کتاب دوست داشتنی دارم برای خواندم وقت هم دارم و وقت هم ندارم! حس خواندن می آید و می رود مثل اینترنت که یک لحظه هست و لحظه های زیادی نیست، خبر خوب این است که هفته ی بیشتر است که خواب هیچ گربه و نهنگ و قورباغه ای را نمی بینیم راستش را بخواهید اصلا خواب نمی بینم و این را به فال نیک می گیرم!