می ترسم،

 تن پری کوچک دریا آیا دوباره

نصیب دستهای بی قرارت می شود

 وآب درحجم سیال روحت گرد او می رقصد

 بغض تو دیرهنگامی است که سکوت انگشتان من را شکسته

 واژه ها ترسیده و رمیده

مثل بره های گیر افتاد در طوفان می لرزند.

 دست هایم،

 دستهایم دیر هنگامی است که می لرزند مثل بره ها و واژه ها

زلزله را متوقف کنید

من در همین ایستگاه پیاده می شوم

در گوشه ای خواهم نشت رو ی چمدانی پر از عطر تو

می رسی و مرا با خود می بری

زلزله را همین جا نگه دارید

ما عمریست که ویران شده ایم

5 آبان 88 الهام


وقتی ستاره ها نمی خندند من چرا باید بخیدم

وقتی تو ساکتی تا ریزه ریزه اشک هایت مثل یک دریا مرا ببلعد

راستی من چرا شنا نمی کنم

دلم می خواد

_حتی اگر جنینی هستم سقط شده_

داخل همین اشکها زنده به گور شوم

باور کن عصر یخ بندان دیر زمانی است که تمام شده

من طعم بارانهای اسیدی را خوب می شناسم

این روزها نیسان نمی باری

گهواره را تکان بده

من هنوز زنده ام