سرم را می گذارم روی پشتی صندلی و برای چند لحظه چشم هایم را می بندم، صدای نفس هایش آرام توی گوشم می پیچد چشم هایم را باز می کنم دو چشم درشت قهویی زل زده اند توی صورتم موهای بلندش را خیلی دوست ندارم سعی می کنم خنده رو و آرام به نظر بیایم اما ماهیچه هایم از این ادا در آوردن زود خسته می شوند و دوباره همه چیز رو به پایین سقوط می کند یعنی خودم فکر می کنم که صورتم مثل صورت مرده ها یخ زده، انگار مرده و زنده ام خیلی برایش فرق ندارد فقط اینجاست که کارش را تمام کند یعنی از صبح تا حالا که وقت غروب است توی چند تا چشم زل زده، باید ذهن خوان شده باشد از تمام حرف هایی که در طول روز می شنود فکر می کنم دارد در مورد من برای خودش قصه می سازد حرفی نمی زنیم اما شاید می تواند در این چشم های همرنگ چشم های خودش بخواند که گرمای نفس هایش را دوست ندارم اصلا گرمای هیچ نفسی را تا به حال از نزدیک دوست نداشته ام برای همین است که سرش را عقب می کشد و من همین طور سرم روی پشتی صندلی بی حرکت مانده و نگاه می کنم، صدای آبپاش می آید، لب هایم را می گزم، و بند سرد اولین تارهای کرکی مورا از جا می کند کم کم هم بند گرم شده هم پوستم!

اگه انگشتاتو آوردی بالا و تونستی تا ده بشمری دیگه بچه نیستی